تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

چشم ها.م را باز می کنم ، توی ذهنم هنوز پر از حرف و حدیث های درهم وبرهم است، آقای برزگر کیست؟چرا اسمش تو ذهن من است، پلک ها هم مثل بقیه اعضای بدنم سنگین ند، ً، دوباره روی هم میفتد، ، خوابم می برد یا نه را نمی دانم ، اما باز که چشم ها را باز می کنم هیچ چیز عوض نشده، منم و خلوت رخوت الود خانه، ، به دوست قدیمی فکر می کنم که الان بی من تو هتل أسون پای شومینه چوب سوز نشسته و نیمرو می خورد، پتو را تا نوک دماغم بالا می کشم، چه خوب شد که با او نرفتم وگرنه با این دل درد و ضعف رسما میفتادم رو دستش، البته شاید بد هم نبود، !!! باز چشم هایم بسته می شود، بار دیگر به ساعت به فکر می کنم ، به اینکه با این إبر تیره وتار زمان را تخمین نمی توان زد، به نأمر نبی خانه، به گرد و خاکی که روی همه چیز نشسته، اما باز با کیف أب جوش زبر پتو می خزم و چشم هایم خود به خود بسته می شوند، این بار چشم هایم را درست روبروی کتاب جنایات ومکافآت باز می کنم، ذهنم هنوز مشوش است، راسکولنیکوف، نیچه وسایلی که هدف را توجیه می کنند، أهدافی که کسب قدرتند و وسایلی که جنایات ند، بعد یک جای دور توی مغزم هدفی است که عین وسیله است ، مسیر عشق که به عشق متعالی ختم می شود، کیف ابجوش سرد شده چقدر خوابیده ام، امروز جمعه است،
۱۳٩٢/٩/۱٥ | ٢:٠٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir