تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دوباره سریال آناتومی گری را نشان می دهند و من به خاطرش میهمان خانه مادرم می شوم تا باز هم درگیر تمام مسائل هنرپیشه های فیلم شوم. با آنها همذات پنداری می کنم ولی بیشتر از آن اینبار این سریال را می بینم که یادم بیاید و بماند که درگیر و دار روزهای شلوغ هم می شود دوست داشت و دوست داشته شد. یادم بماند که ادم ها می توانند دوست داشته باشند و دوست داشته بشوند و به خاطر همین عشق و علاقه بجنگند و کلنجار بروند.

راستش این روزها تمام دورو بری هایم نیز آدم های تنهایی هستند که دلشان برای کسی نمی تپد. دختر و پسر هم ندارد همه تنهایند. عاشق شدن و یاد دلبر افتادن را از یاد برده ایم انگار ...و به همین خاطر زندگی هایمان بی طعم و رنگاست و بوی نای روزمرگی می دهد. دوستانی هم که ازدواج کرده اند عشق را شاید در پستوی خانه نهان کرده اند و بروز بیرونی ندارد...

انهایی هم که عاشقند یا در گیر عشق ممنوعی هستند که هیچ به مذاقم خوش نمی آید و یا عشق یک طرفه ای است که راه به ترکستان می برد.

روزگار غم انگیزی است خلاصه و به همین خاطر تصمیم گرفتم وقت بگذارم و این سریال را ببینم  سریالی که دل آدم ها برای هم می تپد و به خاطر محبت می جنگند. حداقل می توانم در قاب تلویزون نگاهی پر احساس را ببینم و دستهایی که دور از چشم دیگران دزدکی همدیگر را لمس می کنند..

روزهاست که در اطرافم رنگ و بویی از عشق ندیده ام و این نگرانم می کند.. اینهمه تنهایی آدم ها نگرانم می کند.

نمی گذارم شور عاشقی یادم برود حتی اگر با دیدن فیلم هایی باشد که به نظر وقت تلف کردن باشد و یا کتاب هایی که شاید مال دخترکان 15 ساله باشد همانها که با آنها سعی می کردیم از این حس غریب سر دربیاوریم و انچه در دلمان می گذشت را به محکشان می سنجیدیم در ان سن و سال ...

نمی خواهم به جایی برسم که برق عشق را درنگاهی به سخره بگیرم و به ساده دلیشان بخندم مثل خیلی از بزرگترهایی که تنها مانده اند و تلخ شده اند....

می خواهم اعجاز عشق را باور داشته باشم و کورسوی امید در دلم خاموش نشود که یک روزی دلی برایم خواهد تپید . دلی که شاید او هم تنها باشد و دنبال همدلی...

نکته مثبت این روزها این است که تمام آنهایی را که دوستشان داشتم و نفهمیدند و دلم را شکستند بخشیده ام . دیگر کینه ای از هیچ کدامشان به دل ندارم که چرا مرا انتخاب نکردند و رقیب را برگزیدند و این حس خوبی است  احساس می کنم تمام آن عهد شکستن ها و خیانت ها داستان هایی است که شنیده ام و نه اینکه تجربه شان کرده باشم . عجیب است که زخم های دلم چه خوب بهبود یافته اند و هیچ ردی نیست از آن جراحت ها . اگرچه هنوز بی اعتمادم نسبت به آدم ها ولی کینه ای ندارم از گذشته ...

شکر

 

۱۳٩٠/٩/٦ | ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir