تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

ساعاتی مانده به أذان صبح، ، فرشی را که از درگاه اویخته اند کنار می زنم، صورتم در مقابله با هجوم سرما درهم کشیده می شود، کلاهم را پایان می کشم و شالم را جلوی صورتم می بندم، ناگهان متوجه سکوت می شوم، سکوتی که با تمام شور و شلوغی ها یک پرده فاصله داشت، سکوتی عجیب در صحنی بزرگ، تنها صدای یکنواخت فواره های حوض وسط حیاط است که به گوش می رسد، از ان همه هیاهوی داخل هیچ نشأنی اینجا نیست، سرمای استخوان سوز خراسان همه را به داخل تارانده است، من اما، مقهور جادوی سکوت شبانه همانجا می نشینم، خیره می شوم به بازی فواره های حوض، همه ان شلوغی ها تبدیل شده به همهمه ای دور دست، چشم می دوزم به آسمان سرخ، قطره باران روی گونه ام می چکد، چقدر به این سکوت و ارامش نیاز داشتم، تا روشن شدن هوا همانجا می نشینم در خلوتی که یک پرده با جمع فاصله داشت،
۱۳٩٢/٩/۳ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir