تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

بعد از رد و بدل شدن چند تا جمله معمولی در حد پرسیدن آدرس بهم گفت که شماره تلفنت را بده تا بهت زنگ بزنم...

اول گارد گرفتم که چه زود پسرخاله شد و بعد دخترک تنهای ته دلم، فریاد زد شاید همدمی باشد و من شماره او را گرفتم. بیست و چهار ساعت با خودم ، دلم و عقلم کلنجار رفتم که از یاد ببرمش یا زنگ بزنم . سال هاست که دوستی های خیابانی را به سخره گرفتم و حالا خودم ؟...

اما وسوسه تنوعی در روزمرگی و ملال ادم های هر روزه بیشتر از عبث بودن و مسخره بودن ارتباطی اینچنینی بود.

دو روز بعد پیامکی فرستادم و عذر تاخیر ...

زنگ زد. گرم و صمیمی و منهم مانند همکاری و یا دوست قدیمی باهاش خوش و بش کردم. گفت که شب میاید دنبالم . گفتم امشب تحویل پروژه است و تا دیر وقت در گیرم  . گفت مشکلی نیست هر وقت کارم تمام شد زنگ بزنم .

قبل از خداحافظی گفت که می خواه مطمئن شود شوهر ندارم ! متحیر شدم . گفتم نه گفت که اگرچه ادم قید و بند ها نیست ولی زن شوهر دار در مرامش نیست.

حرف هایش را نمی فهمیدم . زن شوهر دار؟ گفت که امیدوار است درگیر پروسه طلاق نباشم . گفتم : نه

گفت : بعدا نگی جدا زندگی می کنیم و طلاق عاطفی داریم. گفتم : نه

گفت: کی طلاق گرفتی؟ گفتم : طلاقی در کار نبود. گفت : یعنی حتی عقد هم نکرده بودی؟

گفتم : با کی؟ گفت: بالاخره سی و چند ساله به نظر می رسی . گفتم : خوب که چی ؟

جالب اینجا بود که حتی به مخیله اش خطور هم نمی کرد که ممکن است تا به حال ازدواج نکرده باشم . دست آخر خودم بهش گفتم که ازدواج نکرده ام تا به حال...

کار تحویل پروژه ان شب بدجوری گره خورده بود. ساعت 9 زنگ زدم که امشب نمی توانم ببینمش . گفت مشکلی ندارد صبر می کند و من در گیر و دار کار بون لحظه ای مکث گفتم باشه و قطع کردم .

 ساعت ده و نیم بالاخره کار از زیر دست من بیرون رفت و منتظر همکارم بودم تا مراحل آخر را بررسی کند. بهش زنگ زدم و گفتم که خسته ام و نمی توانم ببینمش . گفت که مشکلی نیست میاید و تا صبح تو بغل هم می خوابیم !!!

زبانم بند آمده بود. نفسم بالا نمی آمد. حالا این من بودم که به خیلی چیزها فکر نکرده بودم.

تمام تجربیات این سالهای خودم و اطرافیان را مرور کردم . جلسه اول؟ ندیده و نشناخته؟ هزاران هزار فکر مختلف به ذهنم رسید... این آیین رابطه های امروزی است؟ انقدر از ظاهر آشفته و کارمندی خودم در لحظه دیدار مطمئن بودم که نمی توانستم باور کنم با زنی خیابانی اشتباهم گرفته باشد. ولی روی چه حسابی در دیدار اول انتظار هم خوابی را داشت؟ تمام سئوال هایش در خصوص طلاق و شوهر و ... که من درگیر کار به شوخی جواب داده بودم برایم پر رنگ شد. یعنی زنان کشورم در گیر رابطه هایی چنین هستند؟

خیره به گوشی موبایلم که بی وقفه زنگ می خورد پشت پنجره رفتم . بار هزاران گناه و خیانت همجنسانم بر روی دوشم سنگینی می کرد. نمی دانم زنها مقصرند که مردان اینگونه گستاخ شده اند و یا مردان که بعد از ازدواج انقدر از زن خود دور می شوند که او به دیگری پناه می برد.

تجربه عجیبی بود. لمس واقعیت جامعه . تلخ بود. تلخ هست ....

۱۳٩٠/۸/٢٧ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir