تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

همچنان آدم ها در زندگیم می آمدند و تک توک توی دلم رد پایی به جا می گذاشتند و هیچ کدام از حد یک رویا فراتر نمی رفتند

دوران کنکور عالمی بود برای خودش . پسرکی که در کتابخانه بود و معلم جوانی که در کلاس کنکور تدریس می کرد رقابتی تنگاتنگ در دلم داشتند و بر طبق معیار ها معلم جوان خوش چهره اولویت داشت ولی نگاه سوزان پسرک کتاب خانه را هم نمی شد نادیده گرفت .

و کماکان من فکر می کردم که اول باید دانشگاه قبول شوم تا جرات کنم ارتباط برقرار کنم. معلم جوان انگیزه خوبی بود تا سخت درس بخوانم و از آنجا که دانشجوی دانشگاه تهران بود هدفم این شد که آنقدر تلاش کنم تا در آن دانشگاه قبول شوم .

 حالا که به آن دوران نگاه می کنم می بینم هیچ وقت خودم را با بودنم تعریف نکردم و همیشه دنبال کسب ارزش ها ومعیار های اجتماعی بودم تا احساس اعتماد به نفس و مقبولیت کنم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٤ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak