تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

شاید زمستان سال 82 بود که تنهایی را با تمام وجود لمس کردم ... بعد از یک دوستی طولانی وبی ثمر که سال ها زندگیم را پر کرده بود سرم را با کار و درس گرم کرده بودم . حس خوبی نداشتم چرا که همراهم  انچه برایم در آن رابطه مهم بود را به ثمن بخس فروخته بود و رضایت خانواده را به همراهی با من ترجیح داد. نوروز 83 در جمع خانوادگی تنهایی درونیم نمود بیشتری داشت که به قول آن تصنیف قدیمی هرکی دیدم یاری داره من ندارم....

ولی بعد از گذشت سالی سرد و تلخ دری به رویم باز شد و عشق رنگ و بوی دیگر داد به زندگیم ... چند ماهی در این تجربه جدید غوطه ور بودم . عجیب بود و با تجربه های قبلیم متفاوت  و افسوس که نشد و شاید نتوانستیم این شعله را زنده نگه داریم و به سالی نکشید که تنش ها شروع شد و بعد از 2 سال همه چیز در اوج ناباوری من تمام شد ...

2 سال دیگر با تنهایی و تلخی که صد درجه بد تر از بار اول بود گذراندم . تلخ و سرد چرا که اگر بار اول زنجیر مهرم را خود پاره کرده بودم اینبار خنجر تیز  خیانتش  همه چیز را تمام کرده بود ان هم در حالی که پای دیگر این خیانت صمیمی ترین دوستم بود...

و باز بعد از سفر مکه ،در کار جدید و محیط تازه حضوری دلم را روشن کرد. باور نمی کردم دوستم دارد . راستش آنها که قول و غزل هایشان برایم آنقدر ناب و جذاب بود چه گلی به سرم زده بودند که این با نگاه ها و توجهش نظرم را جلب کند. اماتاب تلخی داشتن دلی بدون عشق را نداشتم و در سکوت در دل را گشودم و جریان محبتم به سویش روان شد ولی همه چیز در سکوت . نه او قدمی جلو گذاشت و نه من ... و شور این عشق تازه برقی در چشمانم داشت و سبکی در روحم و به همان نیز دلخوش بودم و کورسوی امیدی وجودم را گرم می کرد اگرچه همان رابطه کاری و دیدنش به عنوان یک همکار برایم کافی بود و هیچوقت نفهمیدم که چه شد که نخواست و کمر به حذف من از مجموعه بست که با توجه به حمایت همه جوره مدیران و دیگر کارمندان کاری از پیش نبرد و اما من دیگر تاب ماندن در کنارش را نداشتم . نمی دانم اشتباه از من بود و یا تاثیر حرف حسودان که اینگونه از من دل برید و شاید هیچ وقت نفهمید که چقدر دوستش داشتم . کارم را علی رغم اصرار همکاران و مدیران مجموعه عوض کردم به بهانه کار جدید و پیشرفت ولی خودم می دانم که دلیلش حذف او از زندگیم بود...

دیشب به تمام تنهایی هایم می اندیشیدم و متوجه شدم تنهایی ام دیگر تلخ نیست اگرچه سرد است ولی از  شیرینی و گرمای حضور دیگری هم می ترسم چرا که بی اعتماد شده ام به بودنش . و زمانی که برق عشق را در نگاهی می بینم ناخوداگاه می گویم که اینهم دولت مستعجلیست که به طرفه عینی خاموش خواهد شد و حسرتی برجا خواهد ماند و این اشتباهی است که باید مراقبش باشم چراکه من آدم تنها بودن نیستم و درس هایی که از هرکدام این آدم ها گرفته ام به دنیایی می ارزد. ملکه برفی نیستم که در سرمای تنهایی با خمودگی و سردی خود سر کنم و عینک بدبینی به چشم بزنم ولی باید با این بی اعتمادی مبارزه کنم تا شور زندگیم خاموش نشود.

 

 

۱۳٩٠/۸/٢٤ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir