تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

1-سال ها پیش وقتی تو کلاس تاریخ هنر برای اولین بار عکس مجسمه ونوس ویلندرف را دیدم برایم جالب بود که چه استادانه نمادی برای مادری را شکل داده اند که بعد از تمام این قرون و اعصار من با دیدنش کاملا حس مادری را از او می گیرم...

2- از ماه رمضان به بعد وزنم با سرعتی عجیب بالا می رود و به طوریکه دیگر جز معدودی از لباس ها بقیه برایم قابل استفاده نیست. سبک زندگیم هم اجازه تحرک و فعالیت بیشتر را نمی دهد و تنها راه برای کم کردن وزن هم همان پیاده روی است برایم ...

3- در طول ماه های گذشته بسیار از اطرافیانم شنیده ام که وقتی می خواهنداز من تعریف کنند می گویند محبتی مادرانه دارد یا مثل یک مادر به دیگران سرویس می دهد ....

4- خواب می بینم که شبیه ونوس ویندرلف شده ام ...

و تمام این نکات بالا برایم یک نتیجه دارد :

اگرچه در زندگی روال عادی را مانند دیگر زنان طی نکرده ام ولی ناخودآگاه تمام نقش هایی را که باید هر زنی در زندگی تجربه کند به نوعی دیگر تجربه می کنم. مادرانه به دیگرانی که فرزندم نیستند کمک می کنم... دل نگران شام وناهار او هستم ...و خلاصه نقش مادری را خوب ایفامی کنم گرچه هرگز کودکی نداشته ام  و این تغییرات جسمی هم شاید در همان راستا باشد . فرو رفتن در نقش مادرانه ....

هم خوب است و هم بد . خوب است چون تجربه ای است که هر زنی باید داشته باشد حتی اگر مانند من ناخوداگاه این مسیر را طی کند و فکر می کنم این نشانه سلامت باشد و بد است شاید چون دیگران درک نمی کنند و هر کسی از ظن خود شد یار من...

و من به بیشمار نقشی می اندیشم که باید تجربه کنم...

 

۱۳٩٠/۸/٢۱ | ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir