تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

 آخر شب توی راه بازگشت از پیاده روی شبانه بودم که دوست قدیمی زنگ زده حال و احوال...

با خلق خوش باهاش حرف می زنم و از حال و روزم می گویم با سانسور تلخی ها...

می گوید تو هی کار عوض کن بعد کار خودت را که راه انداختی من می دونم و تو...

همیشه همین عقیده را داشت که من باید خودم صاحب کار باشم و نه کارمند...

بعد پیشنهاد می کند که قرار بگذاریم...

مثل تمام بهار امسال...

وعده 2شنبه دیگر را بهش می دهم و قطع می کنم.

نیم ساعتی است که به خانه رسیده ام اما روی پله ها نشسته بودم تا صحبتمان تمام شود.

نیم ساعت بعدی را هم همان جا می نشینم خیره به ترافیک ...

ذهنم اما درگیر دودوتا چهارتا است.

 ببینمش؟

مگر قول نداده بودم روابطم را محدود کنم.

دل من هنوز رام نیست ببینتش دوباره سرکشی می کند.

دیگر جوابش را ندهم؟

مگر نگفته بود من برایش یک دوست معمولیم چرا اون برای من یک دوست معمولی نمی شود پس؟

فقط یک قرار ساده است 

اما مگر تو دورانی که لازمش داشتم خودش را کنار نکشید؟ 

تحمل دل شکستن ندارم

توان دل نبستن هم ندارم.

ولی ایا دلی مانده؟

فقط باید برم ته غار و یک تخته سنگ هم بندازم دم درش...

اما تا کی؟

۱۳٩٢/۸/۱٤ | ٤:٥٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir