تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

با خواهرم به خانه بر می گردیم...

نیم ساعتی هست که پشت چراغ راهنمایی چهار راه گیر کردیم.

100 متر مانده ولی در عرض نیم ساعت گذشته فقط 5 متر جابجا شده ایم...

حرفهایمان که تمام می شود یادمان می افتد که چقدر این 100 متر طول کشید و تازه متوجه می شویم که چراغ چشمک زن است و وسط چهار راه بدجور گره خورده ....

ده دقیقه بعد ما کماکان همانجا هستیم ...

طاقت نمی آورم و از ماشین خارج می شوم.

به چهار راه می رسم.

خیلی هم گره پیچیده ای نیست و کافی است یکی دوتا ماشین جابجا شوند...

چه کار کنم؟

همینجوری بخواهم نظاره گر باشم یک ساعت دیگر همینجا هستیم.

به طرف ماشین ها می روم و شروع می کنم به فرمان دادن...

آقا یک کمی بیا عقب لطفا...

خانم یک خورده بگیر اونور...

آقا بوق نزن یک خورده بیا جلو...

می کوبم رو کاپوت ماشینی که از فضای آزاد شده سو استفاده می کند و خلاف آمده......

کجا میای اقا؟

جلوش می ایستم تا ماشین های لاین روبرو حرکت کنند...

چند دقیقه ای بدین منوال می گذرد و راه کمی باز می شود....

آقایی به کمک می آید و کم کم با کمک هم سامانی به وضعیت چهارراه می دهیم...

پلیس می آید و چراغ را که اتصالی کرده درست می کند.

خواهرم بالاخره به چهارراه می رسد و سوار می شوم...

آقایی که کمک می کرد گفت دستت درد نکنه همت کردی...

دست تکان می دهم و می خندم.

خواهرزاده ام با چشمان گرد می گوید خاله است ما داریم؟ واقعا رفتی راه را باز کردی ها! باید برای دوستام تعریف کنم!

می گویم این کارها را از من یاد نگیری ها ...

 دختر باش و لطیف...

خواهرم می خندد و می گوید خودت هم به کسی نگو!!!

راست می گوید ...

به همسر نداشته ام فکر می کنم که اگر بود و مرا می دید چه می کرد؟

بعد به این فکر می کنم که اگر بود قاعدتا مردتر از این حرف ها بود و خودش راه را باز می کرد....

بالاخره در شهری که اینچنین قحط الرجال است باید گاهی چنین کله خری هایی هم داشت.

۱۳٩٢/۸/۸ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir