تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

یا صاحبی فی وحدتی

اینکه بعد از دعای طولانی و شگفت انگیز عرفه به خودت بیای و ببینی که از تمام آن جملات زیبا تنها این دو کلمه به یادت مانده یعنی به قول دوستی تنهایی...

به عادت سالیان گذشته روز عرفه را با هم بودیم و من در تمام طول مسیر به همه عرفه هایی که این مسیر را طی کردم می اندیشیدم و از همه پررنگتر آن روزی بود که به مادرش با بغض گفتم که دوست داشتم دخترتان می شدم که نخواست و نشد و مادرش متعجب بر جا ماند و همان روز در عین بی خبری به زنی که جای من را در قلبش گرفته بود و رویاهایم را ویران کرده بود گفتم که مانند خواهرم دوستش دارم و نمی دانستم او با تمام وجود تلاش می کند تا جای مرا در قلبش بگیرد...

روز عجیبی است روز عرفه ...

روز نیایش؟ روزی که شکر می گذاری تمام نعمت هایی را که به تو عطاشده ....

و من امروز با تمام وجود باور کردم که یا بدیع لا ند لک (ای پدید اورنده از هیچ) یعنی چه...

امروز جوانه امیدی را در دلم دیدم که به زیبایی تمام سر از خاک سرد دلم درآورده و روی به آسمان دارد...

پ.ن: امروز حسادت را در وجودت حس کردم . حسادت اینکه نفر اول زندگی من نیستی و کسی هست که تو را به خاطرش تنها می گذارم ...لذتی غریب بود .

۱۳٩٠/۸/۱٥ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir