تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

شب از نیمه گذشته بود که از خانه دوستی در کوچه پس کوچه های قرچک ورامین خارج شدیم.

هوا حسابی سرد بود و من خسته...

از اولش هم خسته بودم و وقتی دوستان پیشنهاد همراهی دادند دودل بودم برای قبول کردن...

انتخاب بین پتوی نرم و یا یک نیم سفر شبانه به حاشیه شهر...

میزبان خانه کسی  که به جز خدا کسی را ندارد  قطعا خود خداست.

پس همراه شدم به طمع بهتر شدن حالم...

فضای کوچک خانه و دردهای بزرگ صاحبخانه باعث شده بود تا سکوت بر جمع کوچک داخل ماشین حکم براند.

شب تاریک دشت را ماه روشن کرده بود.

دل من چقدر تاریک است اما...

چقدر دلم می خواست جاده تمامی نداشت.

چقدر دلم رفتن می خواهد.

رفتن و رفتن بی چشمداشت رسیدن...

رانندگی در شب جاده ها از لذت های من است.

بعضی وقتها دلم می خواهد نیمه شب برخیزم و به جاده بزنم و تا خود صبح برانم...

حجم شهر از ظرفیت من بیشتر شده است.

روحم گستره بی انتهایی را طلب می کند با وسعتی شگرف

چه کنم که بسته پایم ...

۱۳٩٢/۸/۱ | ۳:٤۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir