تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

وقتی توی راهرو دیدمت بی هوا از دهنم در رفت که چه جالب می خواستم ببینمتان! بعد بلافاصله تو دلم گفتم که چه حرفها! مگر الان وقتی اطلاعات شرکت گفت اتاق کسی که باهاش قرار داشتی روبروی اتاق اوست شکلک درنیاوردی که یعنی حوصله این یکی را ندارم؟

سریع از همکارت جداشدی و مرا به اتاقت راهنمایی کردی...

تمام اتاقت پر بود از تابلوهای نقاشیم که بهت هدیه داده بودم.

مبهوت نگاه می کردم. 

ساده و دوستانه حرف زدیم.

دیگر دلم برایت نمی لرزید.

دیگر چشم هایم برق نمی زد وقتی نگاهت می کردم.

دوستانه و بی تکلف باهم صحبت می کردیم.

حتی وقتی نگاهم به تابلوها میفتد یک لحظه تعجب می کردم که چرا اینجاست چون تنها کسانی خاص تابلو های من را هدیه می گیرند.

بعد در کسری از ثانیه یادم میفتاد که روزگاری تو هم خاص بودی برایم.

روزگاری که کم هم نبود.

اما الان هیچ نشانی نبود از آن همه شور و دلبستگی.

انگار داستانی بود که شنیده بودم.

چقدر عوض شده ام.

چقدر مقتدرتر

چقدر رها و بی تعلق تر...

یعنی روزگاری دیگر خواهد آمد ومن روبروی او بنشینم وهمچون امروز رها و بی دلبستگی با او صحبت کنم.

از او هم دل خواهم کند اما فقط خدا می داند این وابستگی ها و دل کندن ها چقدر گران تمام می شود برایم.

حداقل بهایش به قیمت موهای سفیدی است که نیم بیشتر سرم را پوشانده اند.

۱۳٩٢/٧/٢۸ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir