تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

به ایستگاه که رسیدم خلوت بود.

توی دنیای خودم بودم  و منتظر آخرین قطار مترو...

ایستگاه های خلوت آخر شبهای زمستان برایم حال و هوای خاصی دارند.

ترجیح دادم در همان دنیای خودم بمانم تا وارد فضای مترو شوم.

قطار که رسید بی عجله سوار شدم.

واگن زنانه خلوت بود.

تک و توک مسافران آخر شب بودند.

لابد هرکدام قصه خودشان را داشتند که این موقع شب هنوز در راه بودند.

دخترک خوش رنگ و لعابی کنار نشست.

برخلاف من و زنی که روبرویم نشسته بود حسابی به خودش رسیده بود.

کرم پودر خوشرنگش

ابروهای تتو شده

سایه پشت چشم

خط چشم صاف

مبهوت نگاهش می کردم و فکر می کردم چرا من اینهمه وقت برای آرایش نمی گذارم.

لاک ناخن های مصنوعی بلندش مطابق مد روز هر کدام به رنگی بود.

به دست های خودم نگاه کردم

منهم لاک صورتی کمرنگی داشتم.

برای دل خودم

نگاهم به زن روبرو افتاد.

مقنعه و صورت بی آرایش خسته اش خبر از روز پر کاری را می داد که پشت سر گذاشته

به دستهایش نگاه کردم

او هم لاک صورتی داشت روی ناخن هایی که مثل ناخن های من کوتاه بودند.

حتما او هم برای دل خودش لاک می زند.

بعد متوجه شدم چقدر این لاک وصله ناجوریست برای من و او

چقدر به بقیه خستگی هایمان نمی آید.

انگار نمی چسبد به کلیت وجودمان

همان وجودی که به مدد زندگی مردانه ای که پیش گرفته ایم زنانگی کمرنگی دارد.

لاک باید هماهنگ باشد با بقیه عناصر زنانه

مثل آن دخترک خوش بر و رو

لاک های ناخن های من و امثال من انگار اخرین تلاش های زنانگی در حال مرگند.

وصله ای ناجور

انگار کفش پاشنه بلند را با پیجامه بپوشی...

لاک زدن خوشحالم می کند حتی اگر فقط همین فرصت های یک هفته ای در ماه باشد.

اما کم است

برای زنده کردن زنانگی از دست رفته کم است.

۱۳٩٢/٧/٢٤ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir