تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دعا که تمام شد سریع راه افتادم برسم به مراسم سالگرد استادم

یک سال گذشت

دوستان، شاگردان و همکاران جمع شده بودند تا در رثایش بگویند.

او از مردان بزرگ زندگیم بود.

تعهدش

مهربانیش

هنرش

سکوت و آرامشش

همه متفق القول بودند که بزرگ بود و از اهالی امروز بود.

دلم برایش تنگ شده ولی رفتنش را باور نمی کنم چون بیشتر فکر می کنم که من کلاس نمی روم نه اینکه او نیست.

دوستانی چند را دیدم

چقدر دور افتاده ام از این بخش از وجودم.

این دوسالی که کلاس نرفتم نقاشیهایم هم به تعداد انگشتان دست نرسیده است.

چقدر دور شده ام از هنرمند وجودم

وقتی استاد دیگرم گفت چرا اینقدر کم پیدایی ؟ یادم افتاد یکسالی می شود که به گالریش سر نزدم و از احوال دنیای نقش و رنگ بی خبرم...

حالا که می بینم متوجه می شوم که وجودم حلاصه شده بود در او

و حالا که او نیست خیلی چیزها را گم کرده ام.

این خلا آزارم می دهد.

باید دوباره پرش کنم

شاید دوباره سفالگری را شروع کردم.

دلم تنگ شده برای خنکای گل و حرکت چرخ...

یک لیست بلند بالا نوشته ام از کارهایی که می خواهم یاد بگیرم

از چتربازی تا تیراندازی با کمان

از دکور و تزئین کیک تا خلبانی

باید با همین چیزها خلا نبودنش را پر کنم.

اما کاش بود...

پ.ن: امروز دوباره یادم افتاد که چقدر آدم های بزرگ زندگی من زیاد هستند و شانس این را داشتم که از محضر بزرگانی چند استفاده کنم و این فرصتی است که قدرش را می دانم گرچه خودم را شاگرد انها نمی دانم که شاگردی آدابی دارد که من ادا نکرده ام.

۱۳٩٢/٧/٢۳ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir