تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

صبح بیدار شدم، زیر دوش اشک ریختم، ارایش کردم و زدم بیرون

تو تاکسی اشک ها را از زیر عینک پاک می کردم

، توی شرکت اشک ریزان گزارش جلسه شرکت اول را تکمیل کردم،

یار دبستانی تلفنی سعی کرد دل داریا بدهد،اشک ها به هق هق تبدیل شده بود که همکارها امدند و دوباره دستشویی و بهانه حساسیت،

جلسه اول تمام شد و طرح های شرکت دوم را با بغض بررسی می کردم و با مسؤولین پروژه ها هماهنگ می کردم

بله کمی سرماخوردم !

جلسه بعدی که تمام شد انگار کوه کنده بودم از شرکت زدم بیرون

خرید و تدارک برای افطاری ۵٠ نفره فردا

سیب زمینی و تخم مرغ و مرغ را از میدان تره بار گرفتم سس و خیار شور وباقی مخلفات را از بقالی دم خانه کما کان اشک ریزان البته

حالا بعد از خرد کردن ٢ کیلو خیار شور، ۵کیلو سیبزمینی، ٢کیلو هویج و دوتا مرغ و یک شانه تخم مرغ هنوز اشک ها بند نیامده

تلفنی برنامه های خیریه را هماهنگ می کنم،

با دوستم که مدیر عامل شرکتی ست که قرار است با أن کار کنم صحبت می کنم و ألویه را هم می زنم، اشک ها روانند

شب عرفه

شب شناخت

نفسم بالا نمی اید کماکان

۱۳٩٢/٧/٢٢ | ٩:٤٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir