تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

صدای زنگ ساعت گوشیم بیدارم می کند و بعد أولین جمله أی که از ذهنم رد می شود این است که آه یک روز دیگه! حوصله این زندگی را ندارم، بعدیادم میفتد که زندگی من سرشار از نعمت های گوناگون است واینگونه ناشری منصفانه نیست با وعده و وعید خواب سر شب و... از جا کنده می شوم و روز آغاز می شود... هرچی به شب نزدیکتر می شوم سرحالتر و شادابتر می شؤم وانرژیم چه برابر است آخر شب با التماس و وعده کتابخوانی به رختخواب میروم و تا سنگین شدن پلک ها کتاب می خوانم. دلم می خواست شب ها تمام نمی شد
۱۳٩٢/٧/۱٦ | ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir