تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

از اتاق بیرون دوید و کنار باغچه نشست. چشم به آسمان دوخت در حالیکه هیچ نمی دید.

این جمله را که خواندم کتاب را بستم. چه اتفاق ملموسی...

چند بار به چیزی نگاه کردیم و ندیدیمش؟

چندبار چیزی را بلعیدیم و نخوردیمش؟

چند بار حرفهایی را گوش کردیم و نشنیدیمش؟

و چند وقت است که اینگونه نزیسته ایم؟

اگر بخواهیم لحظه های حقیقی زندگیمان را به یاد بیاوریم مسلما این چندبارها جزو آنها نیستند...

لحظه هایی که واقعا زندگی کردیم لحظه هایی هستند که چشم به آسمان دوختیم و به آسمان فکر کردیم و با تمام وجود محو زیبایی و عظمت آسمان شده ایم ....

لحظه ای که پرتقالی در دست گرفته ایم و بویش مشاممان را نوازش کرده و در شگفت از نظم وظرافت پره هایش آنرا به دهان برده ایم و مزه ملس ابدارش را با تمام وجود حس کرده ایم....

لحظه ای که به چشم عزیزی خیره شده ایم و غرق در مهر وجودش صدایش را به گوش شنیده ایم و حرف هایش بر دلمان نشسته است.

آن زمان که به آسمان نگاه کرده ام و ذهنم درگیر حرف های ناگفته به دشمنم بوده مطمئنا نه اسمان را دیده ام  و نه زندگی کرده ام....

ذهن پر مشغله و دل پرکینه من فرصت زندگی را از من می گیرد.

نه لطافت گلبرگی را درک می کنم و نه نوازش نسیمی را...

حواسم محدود می شود به حیطه و حریم فردی برای صیانت نفس و جلوگیری از خطرات...

آن هم کم کم از کار میفتد ...

یک روز می بینی که دیگر حضور کسی را پشت سر خود حس نمی کنی آنهم تویی که بدون نگاه شاخک های احساسیت حضور آدم ها را در چند متری اعلام می کرد...

خطرناک است رسیدن به چنین موقعیتی...

اینجاست که باید زمان بگذاری و خیره شوی به برگ های پائیزی که  آخرین روزهای همزیستی با درخت را جشن گرفته اند و در باد می رقصند...

بدون آنکه پرت شوی به پائیز پارسال و روزگار با او بودن...

فقط برگ را ببینی و حرکتش در باد...

یا گوش تیز کنی و در همهمه ماشین ها صدای گنجشککی را تشخیص دهی و ریتمش را دنبال کنی...

یا بنشینی سر سفره بدون تلویزیون و کتاب و حتی همراه پرچانه ای ...

تو باشی و بشقابی که به زیبایی آراسته  شده و بوی خوشش مستت می کند. شاید چند هویج پخته باشد و لوبیا و کدو ... 

بعد چنان مزمزه اش کنی انگار که بعد از سالها غذایی چنین لذیذ به دستت رسیده است ...

و به غذاهایی که به بهانه او درست کرده بودی فکر نکنی و نیندیشی او الان چه می خورد!!

چشم هایت را ببندی بهترین خاطره هایت از زمانهایی است که بودی...زمان هایی که با تمام وجود حضور داشته ای و در لحظه اکنون حاضر بودی...

به خاطر همین با معشوق بودن زیباست و همیشگی...

چون وقتی او در کنارت است همه چیز دست در دست هم می دهد تا تو قدر لحظه لحظه را بدانی و هر ثانیه را با تمام وجود زندگی کنی...

ولی اگر دور باشد فکرش تو را از زندگی دور می کند...

می بردت به عالمی موهوم ....

و اگر نباشد هیچ جایی نداری برای زیستن...

ذهنت پر می شود از روزمرگی ها و به آسانی از کنار بودن می گذری...

چشم می دوزی و نمی بینی...

بو می کشی و حس نمی کنی...

می بلعی و نمی خوری...

گوش می کنی و نمی شنوی...

لمس می کنی و درک نمی کنی...

هیچ چیز به وجدت نمی آورد...

هیچ چیز روحت را تازه نمی کند..

هیچ چیز...

۱۳٩٢/٧/۱٥ | ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir