تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

جمعه ولو شده بودم جلوی تلویزیون...

به خودم که آمدم متوجه شدم دارم راجع به مراسم عروسی فکر می کنم...

لباس سفید با حاشیه طلایی...

کفش طلایی...

طرح خاص کیک ...

گل های شیپوری...

و....

برایم عجیب بود که پرت شده بودم به دوران بیست سالگی و حال هوای شب های نوجوانی و رویا پردازی با دختر خاله ها...

ان شب ها که مدت ها ژورنال های عروس را تورق می کردیم و راجع به سبک و سیاق آن شب خاص گپ می زدیم...

شبهایی که سرشار از شادی و شور جوانی بود و زندگی پیش رو....

راستش را بخواهید  بحث مراسم عروسی نه به خاطر گذر از تجرد به تاهل که به خاطر خود مراسم برایم جذاب است.

شبی که تو اجازه ساختار شکنی داری...

بدون توجه به قد و هیکلت  لباسی خاص می پوشی...

فضا و فرصتی ایجاد می کنی که تمام کسانی که دوستشان داری گرد هم بیایند و در شادی تو شریک باشند....

بهانه ای است برای شکستن روزمرگی...

اعتراف می کنم که هنوز هم خیالبافی در این مورد حالم را بهتر می کند...

۱۳٩٢/٧/۱٤ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir