تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

کلاغه نشسته روی درخت پشت پنجره...

منم اینور زل زدم تو چشم هاش...

دلم می خواست مثل اون نشسته بودم رو بلندترین شاخه درخت...

گردنش را کج می کنه و منم از حرصم براش شکلک در میاورم....

شروع می کنه با گوش خراش ترین صدا قار قار کردن...

بیشتر حسودیم میشه بهش...

کاش منم می تونستم بشینم بالاترین شاخه درخت و صدایم را بندازم پس کله ام و هوار بکشم....

باز هم براش شکلک در میاورم...

یک شاخه می پرد ان ور تر

لامصب ازون کلاغ های قبراق هم نیست پرهاش گری دارند و کلی چرک است...

کماکان سر و صدا می کند...

 از بچگی همیشه از کلاغ ها خوشم می آمد چون فکر می کردم اگر من به این بی ریختی بدصدایی بودم از تو لونه ام بیرون نمی آمدم ولی اینها با اینهمه نکات منفی و حواشی خرافاتی باز هم سمج ترین موجودات شهر من هستند...

ابایی هم از آدم ها ندارند و پاش برسه چشمات را هم در میاورند....

الان که نگاه می کنم می بینم رسما خیلی از آدم ها همین طریقت را پیشه کردند.

به حکم اعتماد به نفس کذاییشون خودشون را تحمیل می کنند به من ...

پس چدا من از  آدم های این تیپی خوشم نمی آید؟

 این مشکل اعتماد به نفس  هم معضلی شده برای من...

کلاغه ساکت شده و یک جورهای خلسه آوری باد انداخته تو پرهاش...

دلم می خواهد پنجره را باز کنم و بگیرمش و حرصم را سرش خالی کنم...

سرش را بر می گرداند طرفم و قاری می کند و اوج می گیرد...

۱۳٩٢/٧/۱۱ | ۱:٢٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir