تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

هر روز از ژنجره شرکت به ویترین فروشگاه اکو نگاه می کردم و بعد یک نگاهی به کفش هایم می انداختم و به خودم وعده می دادم بگذار حراج شود می ریم خرید...

دیشب باز از جلوش رد شدم و همون موقع اس ام اس اومد که از فردا حراج شروع می شود...

ای بابا تو این اوضاع بی پولی؟

بعدش صبح به خاطر لج بازی با پارک بان بی انصاف دم شرکت ماشین را دو تا کوچه بالاتر پارک کردم و به همین خاطر دیرم شد...

 رسیدم شرکت از بالا نگاه کردم دیدم خلوت است مغازه تا خواستم بگویم من یک سر می روم پائین و میام آقای همکار سر درد دلش باز شد و شروع کرد به جمع بندی کارها....

وقتی جلسه تمام شد از پنجره نگاهی به آن ور خیابان انداختم و دیدم اووووه چه صفی...

حالا هم نشستم دارم حرص می خورم که چرا صبح نپریدم یک دقیقه توی مغازه تا ببینم اصلا چیزی داره که به درد من بخوره یا نه...

۱۳٩٢/٧/۱۱ | ۱:٠٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir