تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

یک لحظه خواب تو را دیدن به یک دنیا می ارزد.

خوبی تاکسی سوارشدن این است که مجبوری گوشت را بسپاری به نوای موسیقی دلخواه راننده و اینجوری چیزهایی می شنوی که شاید هیچ وقت فرصت و انگیزه  شنیدنشان را نداشته باشی....

فکر می کنم امروز از کاست ناصر عبدالهی بود که جمله بالا را شنیدم و همین یک جمله کافی بود تا تمام ترافیک به این موضوع فکر کنم که ایا خواب تو را دیدن  برایم کافی است یا نه ....

یک سالی می شود که خواب هایی می بینم که تبلور آرزو هایم هستند .

 ارزو های کوچک ولی عمیق...

آرزو هایی که نقش حضورت در آن پر رنگ است....

و من خواب تو را می بینم که دستم را گرفتی و یا در آغوشت آرامم می سازی ....

و من به این فکر می کنم که تمام زندگی مثل خواب است ...

تجربه های شیرینم همه و همه بعد از گذر سال ها به خوابی خوش بدل شدند و می دانم که چند سالی دیگر تفکیک واقعیت و رویا هایم ممکن نخواهد بود.

و اینگونه قدر خواب هایم و بودن با تو را حتی در خواب می دانم ...

حتی اگر لحظه بیداری به تلخی همان وداعی باشد که در واقعیت تجربه اش کرده بودم .

و خواب عجیب چند شب پیش ...

پر از نماد و راز و رمزهای ناخودآگاه ...

و حضور تو که واقعی تر از هر واقعیتی بود...

۱۳٩٠/۸/٦ | ۱:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir