تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

نزدیک سی و چند سال پیش زن و شوهر تحصیلکرده جوانی که بر پایه اعتقادات مشترکشان باهم آشنا شده بودند به جرم همان اعتقادات دستگیر می شوند و شوهر بلافاصله اعدام می شود و زن 6 ماه بعد از آن زنده می ماند تا دومین فرزندش را که دختری ظریف بود به دنیا بیاورد.

نوزاد کوچک و وسایل این زوج به مادر مسن مرد تحویل داده می شود و او آرام واشک ریزان تمام مراه زندان تا خانه را سلانه سلانه طی می کند تا درک کند مصیبت پیش امده را چگونه بگذراند.

حال اوست و نوه های 2 ساله و چند روزه اش....

17سالی از این ماجرا گذشته بود که من با این خانواده آشنا شدم.

پسر 19 ساله تنومند حالا یکی از زورگیرهای تجریش بود دخترک 17 ساله هم حال و روزی بهتر نداشت و کمی اختلال حواس داشت.

مادر بزرگ کاملا پیر و از کار افتاده شده بود و عملا فقط حضور داشت.

دوست مشترکی سعی داشت پسر را به مسیر عادی برگرداند و حمایت های مادی و معنویش را زا او دریغ نمی کرد و عجیب آنکه پسرک پر مدعا به پاس مهربانی های این مرد مطیع و رام او بود و ذره ذره سبک زندگیش تغییر می کرد.

 آن زمان درگیر مشکلات خانواده ای بودم که دختر بزرگش یک جورایی از دست رفته بود و پسر بزرگ خانواده تو کار قاچاق بود.

تمام تلاشمان بر نجات دختر 16 ساله بود که آلوده رفتار بزرگترانش نشود. مادر خانواده هم پول بیشتر از خیلی چیزها ارزش داشت و ابایی نداشت اگر دخترانش از هر راهی پول دربیاورند.

شبی بهاری که به بن بست رسیده بودم با دوستم درد دل می کردم که شاید تنها راه نجات دخترک شوهری باشد که از این خانه نجاتش دهد.

او پسر داستانمان را پیشنهاد کرد و گفت شاید این شروعی برای زندگی دوباره آنها باشد.

ریش و قیچی را دست او سپردم ولی نتوانستم تا آخر کار درکنارش قرار بگیرم و به خاطر مشکلات شخصی دور شدم از آن فضا...

دورادور شنیدم که آندو ازدواج کردند و دوسال بعد هم دخترشان به دنیا آمد ولی بعد از تولد او پسرک دوباره درگیر خلاف شده بود و خانه و زندگی را رها کرد.

مادر و دختر تحت حمایت دوستم بودند تا پروسه طلاق طی شود که ناگهان پسرک به خاطر اوردوز مواد فوت کرد.

دخترک در 18 سالگی بیوه شد با نوزادی کوچک...

دوستم به شهرستان کوچ کرد و آنها را هم با خود به آنجا برد و خانه و زندگی مرتبی برایشان تدارک دید.

وقتی فرزندش از اب و گل در امد تشویقش کرد تا درس را از سر بگیرد و زندگیش را بسازد.

چند روزی میهمان دوستم بودم در آن شهر...

دخترک امسال به کلاس دوم دبستان می رفت.به بهانه تولد مادرش به رستوران رفتیم و دیرهنگام وقتی جلوی خانه کوچکشان پیاده اش کردیم بغضم ترکید.

گفتم اگر آن شب بهاری چند سال پیش من کم نیاورده بودم شاید امروز زندگی این مادر و دختر طور دیگری رقم خورده بود.

خوب یا بدش را نمی دانم.

شاید او نیز همچون خواهرش را فساد را با سرعت بالا طی می کرد و شاید هم شوهر بهتری پیدا می کرد .

وقتی تو چشمان دخترک کوچک نگاه می کردم یک جورایی به دست سرنوشت و تاثیرمان روی زندگی یکدیگر فکر می کردم.

حضور من در زندگی آنها شاید کمتر از دوماه بود ولی تاثیرش سالها ادامه دارد ولی از همه پر رنگ تر تاثیر تصمیمی است که گرفته شد تا پدر و مادر پسر داستانمان را از بین ببرد مانند خیلی های دیگر که زندگیشان را به خاطر اعتقادات درست و یا غلط و به خاطر مصلحت حکومت و جامعه از دست دادند و فرزندانشان باقی ماندند.

۱۳٩٢/٧/۱٠ | ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir