تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

جنگ بود و گازوئیل جیره بندی..

بنابراین ارجحیت با گرم کردن خانه بود و نه حمام...

نتیجه اینکه تو فصل سرد هفته ای یکبار از حمام خانه استفاده می کردیم و یک بار هم به حمام عمومی سر خیابان می رفتیم

حس و حال عجیبی بود 

امروز وقتی طبق عادت هر روز دوش می گرفتم احساس کردم چقدر این حمام صبحگاهی هر روزه برایم عادی شده است و حتی یک جورایی وظیفه 

وقتی یک چیزی وظیفه می شود یعنی لذتی توش نیست

دلم خواست مثل اون موقع ها کمی گوشه حمام بشینم و بقول مادرم خیس بخورم....

یاد انار های خنکی افتادم که توی سربینه حمام می خوردیم...

یاد بخار آب جوشی که مادرم اول کار تمام حمام را با‌ آن میشست ...

ستون نوری که از گردالی سقف توی بخار ها فضایی جادویی را ایجاد می کرد...

در رفتن از زیر دست مادر وقتی با کیسه به جانت میفتاد و اونقدر می سابیدت که برق بیفتی...

حال هر روز صبح با چشمان پر خواب از تخت بلند می شوم و یک راست به حمام می روم ...

تا می خواهم از نوازش اب بر روی پوستم لذت ببرم یادم میفتد که دیرم شده...

سریع شامپو ولیف و ...را سرهم بندی می کنم و می پرم بیرون...

شبها وقتی موهایم را باز می کنم هنوز خیس است یادم میفتد که چقدر دلم می خواست کمی توی حمام پر از بخار می نشستم و خیره تللو نور توی قطرات اب می شدم.

وعده می دهم صبح زودتر بیدار می شوم تا سردل سیری حمام کنم.

۱۳٩٢/٧/٩ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir