تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

بعد از سه سال مدیر عامل شرکتی که توش  نزدیک پنج سال کار می کردم  تماس گرفته که می خواهد مرا ببیند...

پرس و جو کرده ام دوستانم گفته اند که تغییر ساختار داده و شرکت بزرگ آن روزها تبدیل به یک هلدینگ عظیم شده است با بیش از 7 شرکت زیر مجموعه اش...

توی این مدت بی خبر نبوده ایم از هم ولی به بازگشت به انجا فکر نمی کردم .

هنوز در میهمانی ها و جشن هایشان شرکت می کنم ، با تک ، ت،کشان دو

فردا با او قرار گذاشتم.

شاید هم یک قرار دوستانه باشد برای تجدید دیدار...

اما همه می گویند بالاخره جایگاه مناسبت را پیدا کرده و می خواهد برت گرداند چون ان موقع می گفت تو برای شرکت ما زیاد هستی.

اگر پیشنهاد کار بدهد چه؟

 راستش این روزها از  شور وشوق کار کردن افتاده ام.

حس مبارزه ندارم 

وقتی این نوشته ها را می خوانم می بینم که چقدر این روزهایم تکرار آن روزهاست با این تفاوت که آن موقع دلخوشی داشتم و حالا نه 

کار فعلی و سکوت و روند کندش درمان خوبی است ولی فقط درمان است تا چاره.

هنوز بی تابی می کنم

اگر به خودم بود دلم می خواست می رفتم به سفری طولانی اما هنوز شرایطش جور نشده است.

انگار تا این سفر را نروم توان بازگشت به زندگی گذشته را نخواهم داشت.

ذهنم مثل یک اتاق درهم است.

همه چیز در دسترس است اما پیدا کردنش زمان می برد.

همین مرا کند کرده است ولی بد هم  نیست تازه شده ام مثل بقیه...

فردا چه خواهد شد؟

بازگشت به سازمانی با آن عرض و طول در مقام میهمان مدیرعامل لبخند بر لبم میاورد.

۱۳٩٢/٧/٧ | ٤:٠٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir