تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دخترخاله جان زنگ زده که احوالپرسی کند

:بهتری؟

: بد نیستم فاز اولش را گذراندم و نفسم هنوز برنگشته ...

: باید مواظب باشی تو این هوای پائیزی

: بیشتر بر می گرده به حال وهوای روحیم. یعنی هیجان ممنوع. نه خشم و نه خوشحالی و نه غم چون هرسه تا حد مرگ فشار میاره و خفه می کندم..

: آره بابا بدیش اینه که نمی تونی بخندی و نمی تونی گریه کنی کانهو هویج!

خنده ام می گیرد و سرفه ها شروع می شود.

می گوید : غلط کردم بابا.... بی خیال شو وسعی کن استرس و هیجان نداشته باشی . اصلا با ادم هایی که استرس بهت می دهند رفت و آمد نکن...

: سعی می کنم

: راستی دیشب مریم را دیدم . دوست دانشگاهت...

: چه خوب سالهاست که بی خبرم ازش. خوب بود؟

: طلاق گرفته و درگیر بحران های بعد از جدایی است....

......

:الو الو .... خوبی ؟ 

بین سرفه هایم بهش می گویم یک ساعت روضه خوندی که از هیجان دوری کنم اونوقت خودت یک همچین خبری را یکهو ول می کنی تو بغل آدم!!!

می خندد و می گوید ببخشید حواسم نبود. شماره اش را برایت می فرستم فکر می کنم بد نباشد برای هردوتان تا باهم قرار بگذارید.

آخ مریم...

18 سال گذشته است از آن روزهای دانشگاه 

روزهای طراحی های آوانگارد و خل بازی های دخترانه

خنده های رها در اتوبوس های هفت تیر نوبنیاد با لباس های رنگی و شلخته...

صبحانه های سلف 

حدیث مکرر عاشق شدن ها

آلاچیق دانشگاه و پسرهایی که از ترم دوم انگار موتاسیون  پیدا می کردند ....

پست و بلند  زندگی هم را می دانستیم ....

بعد از دانشگاه ازدواج کرد.

طبق قانون نانوشته ای فاصله گرفتیم از هم...

رابطمان دخترخاله جان بود به خاطر آرایشگر مشترکش با مریم...

حالا می دانم روزگار سختی را می گذراند...

خیره مانده ام به پیامک دخترخاله ام که شماره مریم را برایم فرستاده است.

باید بهش زنگ بزنم...

۱۳٩٢/٧/٧ | ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir