تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

البته استثنا هایی هم توی آن دوران بودند . از آنجایی که خانواده خیلی مقید بودند تا سال اول دبیرستان همیشه من را به مدرسه می رساندند و برخلاف خیلی از همسالانم از ماجرا های مدرسه تا خانه بی بهره بودم ولی از سال دوم به بعد قرار شد تا فاصله بین مدرسه تا کلاس زبان را خودم با اتوبوس بروم و همین باعث شد استقلال نسبی در رفت و آمد پیدا کنم وچقدر هم سخت بود ...

یادم نمی رود لحظاتی را که فکر می کردم همه آدمها به من نگاه م کند و همه آنها می دانند که من تا به حال تنها سوار اتوبوس نشده ام و یا لحظات سختی که باید تصمیم می گرفتم تو اتوبوس عینک افتابی را باید برداشت یا خیر؟

تجربه های جالبی بود و امروز گاهی به این موضوع فکر می کنم که چقدر حساس بودم .

با وجود تدابیر آموزش و پرورش برای عدم تداخل ساعات تعطیلی مدارس دخترانه و پسرانه ، باز هم با اختلاف یک ربع نیم ساعت همه تعطیل می شدند و با تاخیر های جانانه شرکت واحد ایستگاه های اتوبوس برای خودش عالمی داشت .

این رفت و آمد ها نقطه شکل گیری شخصیت اجتماعی من در محیط های عمومی بود و کم کم یاد می گرفتم که چگونه باید رفتار کرد.

چند هفته ای گذشت تا توی اتوبوس و میان فشار جمعیت متوجه نگاهی غیر معمول شدم . آن زمان تازه اتوبوس ها را به دو قسمت زنانه و مردانه تقسیم کرده بودند و خبری از این اتوبوس های ایکاروس امروزی نبود . قسمت زنانه بنزهای قدیمی به خصوص در زمستان عالمی داشت در حد جهنم . به خاطر همین کشف نگاه مشتاق پسرک دبیرستانی کمی دشوار بود ولی همان نگاه باعث شد تا انگیزه من برای کلاس زبان دو برابر شود و زیر بار نمی رفتم که کسی من را برساند .

این عشق اتوبوسی در همان حد ماند و با تمام شدن سال تحصیلی دیگر خبری از او نشد ولی آن شب ها به این فکر می کردم که او که ایهمه مشتاق است یک بار در ایستگاه با من پیاده خواهد شد ، که هیچ وقت این اتفاق نیفتاد.

فکر می کنم یکی از دلایلش چهره عبوس و اخمالوی من بود که مانند نقابی بر صورت مشتاقم می زدم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٩ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak