تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

یکی از زنانی که اسطوره من است شهین دخت سرلتی است.

توی ناخودآگاهم همیشه زندگی او را برای خودم متصور هستم. زندگی پویا و پر از عشق با پست و بلندی که تاب آوردنش کار هرکسی نیست.

به واسطه چهرچوب های سنتی ذهنم همیشه خودم را در کنار مردی چون او تصور می کنم.

کم نیستند مردان و زنانی مثل ایشان

زندگی ایده ال از نظر من یعنی زندگی این زوج

مردی که بسازد و بسازد و بسازد

وقتی خواستگاری می اید و علی رغم تعریف و تمجید های خاله خانباجی های فامیل می گوید هدف من از زندگی یک روزگار آرام و یک خانه دنج است می فهمم که چقدر فاصله است میان من و او

وقتی دیگری می گوید تمام زندگیم خلاصه می شود در خانواده ام ،سر تکان می دهم و توی دلم خدانگهدار می گویم به او...

اموال و اولاد وسیله اند برای رسیدن به هدفی بزرگتر

این را سالهاست که می دانم

اگر غرق شویم در آنها دیگر چیزی ازمان باقی نمی ماند جز یک مشت توقع بی سر و ته از کسانی که عمر را به پایشان ریختیم و قدر ندانستند.

افسوس می خورم که علی رغم تلاش هایم زندگی خودم هم فرسنگ ها فاصله دارد با زندگی ایده الی چون خانم صنعتی زاده..

زمان را از دست داده ام تا کنون

چرا که تنهایی می ترسیدم اقدام کنم

همیشه پیش فرضم این بود که باید همراهی باشد کنارم

مردی که پیش بتازد و من در پشت او حمایتش کنم و نقشم را بازی کنم.

جرات تنها رفتن را نداشتم و ندارم.

مردان اینگونه هم کم هستند و روز به روز کمتر می شوند.

باید زندگیم را عوض کنم تا دیر نشده ...

ته ناخودآگاهم فکر می کنم که من در کنار مردی قوی خوشبخت خواهم شد شاید تاثیرات به جا مانده از خاطرات مادران غار نشینم است که چشم به در غار می دوختند تا مردش ماموتی جلوی پایش بیندازد تا زندگی را بسازد.

به همین خاطر مردانی که کبوتر شکار می کنند برایم جذابیتی ندارند.

کبوتر را خودم هم می توانم شکار کنم.

چرا شکار کنم اصلا؟ کافی است کمی دانه بریزی خودش می نشیند روی دستت.

به هر حال چشم انتظار چنین مردی هستم که شاید دیگر نسلش منقرض شده...

۱۳٩٢/٧/۳ | ٤:۳٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir