تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

این صفحه سرد و یخی پرشین بلاگ حکم گوش شنوای سنگ صبوری را دارد که حرف های مگو را می شنود...

خیلی امانتدار نیست و این حرف های مگو را با صدها نفر درمیان می گذارد ولی باز به آن رو میاوریم...

هیچ وقت دلم نمی خواست و نمی خواهد رابطه واقعی با مخاطبانم داشته باشم. 

در حقیقت مخاطب من همین صفحه سفید و یخی است.

و شما هم مخاطب آن قالب سبز رنگ هستید.

اینکه من خودم هیچ وقت وبلاگم را نمی بینم موید همین نکته است.

نه موسیقیش را می شنوم و نه قالبش را می بینم.

چرا توی دفتر برای دل خودم نمی نویسم را نمی دانم

همینکه تعداد بازدید کنندگان برایم مهم نیست یعنی اینجا هم حکم همان دفتر را دارد.

بعد توی مخاطب میایی و کلماتی را می خوانی که من نوشته ام تا از شرشان خلاص شوم.

کلماتی که هیچ شنونده ای ندارد و تکرارشان در ذهنم دور باطلی میافریند فرسایشی

می نویسمشان و هیچ وقت هم دوباره نمی خوانمشان

تمام نظراتم را در همان متن میاورم و حوصله ندارم تا برای تو توضیحش دهم تا تو دست آخر همان چیزی را برداشت کنی که می خواهی...

این یک قانون است.

درک ما از جهان همان چیزی است که می خواهیم و نه آن چیزی که هست

حتی یک جاهایی دلم می خواهد بنویسم ولی می دانم توی مخاطب در جریان قبل و بعد ماجرا و حوادث پشت پرده نیستی و از ظن خود قضاوت می کنی و تحلیل می کنی

رمز دار بنویسم سر و کله کسانی پیدا می شود که هیچ وقت ردپایی نداشته اند و حالا طلبکارانه رمز می خواهند...

مدیریت مطالب این وبلاگ پر است از مطالب پیش نویس و منتشر نشده...

یک جاهایی هم نظرات را می بندم و این یعنی نمی خواهم در این مورد چیزی بشنوم بعد مطالب بالایی و پائینی پر می شود از نظراتی که نمی خواستم بشنوم و به رسم محبتتان خواستید من در آن شریک شوم.

دلم نمی خواهد خودسانسوری داشته باشم

دلم می خواهد آزاد بنویسم

اما بی رودربایستی بگویم این روزها چیزی که حالم را بد می کند کامنت های محبت آمیز و مهربانانه مخاطبان عزیزی است که می گویند انگار که من هستند و حرف هایم حرف های دل آنهاست.

روزی حداقل دوتا کامنت اینجوری دارم و با یک حساب سرانگشتی صدها نفر هستند که عین هم فکر می کنند و مثل هم می اندیشند.

خرد جمعی یعنی همین....

اما خوشحال نیستم از این ماجرا

چرایش را نمی دانم شاید به خاطر اینکه فکر می کنم من تک هستم و خودم هستم و نه یک اندیشه تکثیر شده در هزاران روح دیگر...

از طرف دیگر می دانم که بد هم نیست  داشتن دوستانی که مثل تو می اندیشند...

اما واقعیت نشان داده که این حقیقت نیست.

این فقط تبلور خرد جمعی و ناخودآگاه عمومی است که در کلمات من رخ می نماید و در ذهن دیگری جولان دارد.

هیچ کس از قضاوت شدن خوشش نمی آید و من از نصیحت شنیدن متنفرم...

بدم می آید کسی که دو خطی خوانده بیاید و حکم صادر کند برای همه ابعاد وجودم به بهانه همان دو خط...

حداقل چند متنی بالا و پائینش را می خواندی...

به جرم اسم وبلاگ همه چیز را ربط می دهند به ازدواج...

بارها گفته ام که اسم وبلاگ فقط برای این است که همسالانم بدانند اگر ازدواج نکرده بودند چه روزگاری پیش رویشان بود ...

و دختران مجرد بدانند که اگر ازدواج نکنند شرایطی چنین جلوی راهشان خواهد بود اگر مثل من شانس داشتن خانواده ای پشتیبان را داشته باشند.

بعد طرف می اید و از داستان انگور نتیجه می گیرد که من درباره ازدواج سخت می گیرم.

به هر حال اینجا می نویسم چون فکر می کنم محل خوبی است برای برون ریزی افکار

اینکه محرم و نامحرم بیایند و قضاوت کنند هم از تبعاتش است.

روزگاری هم مثل امروز خشمم دامنشان را می گیرد.

 

 

۱۳٩٢/٧/۳ | ٤:۱۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir