تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دو ماه از روزی که از شرکت قبلی خارج شده ام گذشته است.

در این دوماه هر روز صبح بیدار شده ام و تا ساعاتی بعد با تک تک افراد انجا در ذهنم دعوا کرده ام و انرژی صرف کرده ام.

دو ماه هر روز حرفهای ناگفته را مرور کرده ام و گاهی گوشه رینگ قرار گرفته و گاهی گوشه رینگ قرارشان داده ام .

بازی کثیفی است این گفتگوی درونی بی نتیجه...

دلم می خواهد یک بار برای همیشه این گفتگو را تمام کنم. اگر منطقی و عقلی به قضیه نگاه کنیم تصمیم من مبنی با قطع همکاری با آنها تصمیم درست و به جایی بود.

 این را مطمئنم.

چرا که :

1- در آن شرکت خوشحال نبودم.

2- از لحاظ مالی تامین نمی شدم.

3- شرکت چشم انداز و دورنمای روشنی ندارد و به زودی به بن بست می خورد.

4- با همکاران همزبانی نداشتم.

5- احترام و رفتار متناسب با شخصیتم از آنها دریافت نمی کردم.

6- حسادت همکاران باعث کار شکنی می شد و انرژی می گرفت.

7- از لحاظ اعتقادی و معنوی همسو نبودیم.

8-فرهنگ کاریشان با ارزش های من مطابقت نداشت.

9- تنش و استرس بیش از اندازه بود.

10- یک رابطه بی سرانجام و مبهم را پایان دادم.

اما چرا آنجا مانده بودم:

1- به خاطر کسی که دوستش داشتم و فکر می کردم حضور من به نفعش است.از بودن و کار کردن در کنار او لذت می بردم و همین نیروی محرکه من بود .

2- محلی پویا بود و فضایی خوب برای یادگیری

3- کارم را دوست داشتم

حالا چرا ناراحتم:

1- رابطه من با او به وضعیت بدی قطع شد. هر دو دیگری را مقصر می دانیم که شرایط سختی برای طرف مقابل بوجود آورد.

من او را مقصر می دانم که چرا من را در مقابل دیگران قرار داد و اجازه داد دیگران در کار من دخالت کنند و برای من تصمیم بگیرند.

او من را مقصر می داند که چرا شرایطی را که گذاشته بود تحمل نکردم در واقع او بیشتر از این ناراحت است که یک نیروی مفید را از دست داده ولی این را به حساب بد عهدی و خالی کردن پشتیبانی می داند.

2- فرصت حرف زدن و دفاع از عملکردم ندارم. شاید هم جرات و آمادگیش را. البته نمی دانم مطرح کردن جزئیات چقدر مفید است . و فکر می کنم باید زمان بیشتری بگذرد تا بتوانم با رودر رو صحبت کنم.

3- احساس اجحاف و سو استفاده شدن می کنم. حقم را نگرفتم و دست مزد خدمت صادقانه ام را با تحقیر و تهمت دادند.

4- هم خودم به خودم دروغ گفتم و هم دیگران به من. می خواستم باور کنم که کسی که دوستش دارم برایم ارزش قائل است و قدر زحماتم را می داند در صورتیکه او به فکر منافع خودش بود و غرورش اجازه نمی دهد تا اشتباهاتش را ببیند.

5- دلم نمی خواست آدم بد داستان باشم ولی به خاطر شرایط پیش آمده این من بودم که ضعف نشان دادم و شکست خوردم . ولی در حقیقت من برای خودم ارزش قائل شدم و شرایطی را که منطبق با اصول ارزشی و شخصیتم بود تحمل نکردم.

6-  خودم را سرزنش می کنم چرا زحمات 2 ساله را هدر دادم  در صورتیکه من فقط نتوانستم به تصمیم درستی که گرفته بودم درست عمل کنم و صورت قضیه شکل قهر و رفتار کودکانه به خود گرفت. در صورتیکه طرف مقابل هم بالغانه عمل نکرد و او هم کودکانه قهر کرد و فضایی برای گفتگو نگذاشت.

 

چه کار باید بکنم تا حالم بهتر شود:

1- تمام نیرویم را جمع کنم و به شرکت بروم و حرف هایم را بزنم. اوضاع بدتر از الان نمی شود و حداقل حرفی در گلو نمانده ولی امکان این هم هست که به خاطر غلبه احساس در کل جریان مذاکره مغلوب بشوم و حسم بدتر شود

2- تمام دغدغه ها را بنویسم و صبر کنم تا زمان مناسب فرا برسد و در شرایطی مناسب حرفهایم را مطرح کنم.

3- کلا سعی کنم ذهنم را متمرکز کنم روی چیزهای جدید و به ذهنم اجازه دهم از آنها دیوی بسازد سیاه که زندگی من را تباه کردند و درهای نفرت را باز کنم تا بتوانم دل بکنم.

راستش را بخواهید همه اینها را نوشتم تا یادم بماند چه بر من گذشت. اما مهم بعد احساسی قضیه است.

واقعیت این است که او را با تمام مشکلاتی که برایم بوجود آورد هنوز دوست دارم و هر روز خودم را سرزنش می کنم چرا کسی را که دوست داشتم از دست دادم.

دلم برایش تنگ می شود.

دلم نمی خواست کاری کنم که مرا دوست نداشته باشد و از دستم ناراحت باشد.

دلم می خواست کنارش بودم از انرژی مردانه اش تغذیه می کردم و با بذل محبت و کار بی مزد و منت مهرم را نثارش می کردم.

با وجود اینکه امیدی به شکل گرفتن یک رابطه عاطفی نداشتم ولی حضور در کنار او برایم لذت بخش بود و انرژی بهم می داد.

همه اینها رانوشتم که بدانم من یک تصمیم درست عقلانی و منطقی گرفتم اما دل سرکش و کودک درون احساساتیم زیر بار تنهایی و از دست دادن منبع انرژیشان له شدند و زندگیم را فلج کردند.

این بدبختی کسانی مثل من است که احساساتشان مقدم بر عقلشان است و تا زمانی که احساساتشان مهار نکرده اند حرکت های عقلانی فشار زیادی بهشان می آورد و روحی و جسمی بهمشان می ریزد.

اما واقعیت این است که ماندن در یک رابطه اشتباه  حکم زهری را دارد که هر شب قطره قطره خورده شود و در دراز مدت به طرز فجیعی می کشدت.

من این رشته را با دست خودم قطع کردم تا بتوانم زندگی جدیدی را شروع کنم و دردهای این روزهایم حکم دردهای ترک اعتیاد است.

شاید اگر پروزه دوست قدیمی شکست نمی خورد و او در کنارم بود خیلی راحتتر می توانستم او را فراموش کنم و دوست قدیمی را جاگزینش کنم.

ولی تنهایی و اتفاقات بد دور و بر این فرایند را سخت تر می کند و نمی گذارد تا سختی های دوران پس از جدایی را با موفقیت بگذرانم.

احساساتم هنوز آنقدر درگیر است که بدیهیات را نمی پذیرم و باور نمی کنم که او به راحتی چشم هایش را بست و من را حذف کرد و توجیه می کنم که حتما دیگران درست توضیح ندادند و زیراب من را زده اند که او اینگونه رفتار می کند ولی در حقیقت مشکل زمانی پیش آمد که من بین دو راهی که جلوی پایم بود راهی را انتخاب کردم که برای او منفعت کمتری داشت و او کلا همکاری را قطع کرد چرا که انتظار نداشت من جز خدمت بی منت و اطاعت محض راهی دیگر را انتخاب کنم.

شکست عاطفی کم نداشتم در زندگیم اما انگار با بالا رفتن سن سخت تر می شود تحمل کرد چرا که امیدت کمرنگ تر شده و نمی توانی بگویی که هنوز فرصت عاشق شدن و دوست داشته شدن را داری.

دفعه قبل با اینکه رابطه خیلی عمیق تر بود  و  نقطه فصلش بوی گند خیانت می داد را راحت تر از سر گذراندم و شاید هم چون زمان گذشته اینگونه فکر می کنم.

این فقط یک عشق یک طرفه بود که باعث شده بود خودم را به سخیف ترین وضع موجود برده وبنده کسی کنم که محبتش در کلام بود و نه عمل و بیشتر منفعتش را در نظر می گرفت تا حسی داشته باشد.

به هر حال به اندازه یک معتاد در حال ترک درد می کشم تا این سم از بدنم خارج شود.

هر روز صبح وسوسه می شوم که باز به سویش بروم ولی با غل و زنجیر منطق خودم را محکم می بندم تا جلوی این وسوسه را بگیرم تا این دوران سپری شود.

تلخ ، تاریک و بی انگیزه شده ام.

احساساتم  جریحه دار شده و انگار زخمی عمیق بر جانش نشسته و هنوز خونریزی می کند و همین رمقم را برده است.

این مشکل در مقابل اتفاقات سخت زندگی آدم های دیگر واقعا اهمیتی ندارد ولی برای من فرسایش است.

به هر حال امیدوارم نتیجه اقدام منطقی خود را به زودی ببینم تا باور کنم که منطق هم می تواند حال خوب را به من بدهم.

۱۳٩٢/٦/٢٩ | ٩:٢٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir