تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

یک سرو نقره ایی توی پارک جمشیدیه هست که فقط یکبار دیدمش.

بین انبوه کاج های خسته این یکی کاملا مشخص بود

نمی دانم چطور بین آنها برخورده بود 

یک جورایی به این سرو نقره ای وابسته ام

نمی دانم آن غروب چگونه به آن گوشه خلوت پارک رسیده بودم ولی می دانم که تا چشم گرداندم او را دیدم و مبهوت ساعتی نظاره اش کردم.

بی اغراق می گویم ساعتی چشم دوختم به برگهای نقره ای اش 

نمی توانستم چشم از او بردارم

انگار من او یکی شده بودیم 

پیوندی غریب بود برایم

حس می کردم تمام سرزندگیش را به من می دهد و من خسته گیم را لابلای برگ های سوزنیش به دست باد می سپارم.

حتی فکر به آن سرو نقره ای سرحالم می کند.

....

پریشب دیرم شده بود

می ترسیدم نرسم به تمامم کارهایی که باید تا آخر شب انجام می دادم

برخلاف همیشه به سرعت از کنار چمن ها و گلها رد شدم.

یک بخش ذهنم درگیر برنامه ریزی برای رسیدن به مقصد بود ، گوشه ای دیگر دعوا بود با شرکت قبلی. فکر توزیع لوازم التحریر خیریه هم مثل زیر نویس رد می شد.  

خلاصه که بالبشویی بود دیدنی...

سرعت قدم هایم را زیاد کردم تا استرس را مهار کنم اما یک لحظه انگار میخکوب شدم.

می دانستم باید بایستم .

شاید  خطری در پیش بود؟

نشانه ها را جدی باید گرفت این را سالهاست که می دانم.

ایستادم 

سردرگم چشم گرداندم.

وسط چمن های کنار بزرگراه علف ترد و نازکی روئیده بود .

با باد ماشین ها سرخوشانه می رقصید.

سرشار از انرژی و شور زندگی

در مقایسه با کاج های کهنسال موقر روحی جوان داشت.

راهم را کج کردم.

دمی کنارش نشستم.

دلبستگی عمیق نسبت به او احساس می کردم

چقدر این ساقه نازک و شکننده را دوست داشتم.

ذهنم خالی شد از دغدغه و چشم دوختم به این گیاه پر انرژی...

به خودم آمدم دیر شده بود

ولی من توی چمن های کنار بزرگراه شلوغ کندن و رفتن را دوست نداشتم.

حیف که زندگی ادامه داشت...

۱۳٩٢/٦/٢۱ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir