تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

راستش را بخواهید از بعد از عروسی یار دبستانی خلائی جدی در زندگیم پیش آمده ...

من و او 25 سال باهم دوست بودیم و به خاطر همسایگی تقریبی دم دست همدیگر بودیم و کافی بود تا یکی اراده کند تا دیگری پشت در خانه اش ظاهر شود.

حتی در کشاکش کار و برنامه های روزمره گزمه رفتن های شبانه توی پارک و ولو شدن زیر نور ماه ترک نمی شد.

بعد از عروسی محله اش دورتر شد

ساعاتش محدود تر و زمانش کمتر

بسنده کردیم به گپ و گفت های تلفنی

اما خلا پیاده روی های شبانه و دیدارهای بی بهانه هردو را می آزرد.

دل خوش بودم که او شوهری دارد که هرچند غرق کار و روزمرگی ولی باز روزهای تعطیل و آخر شبها تنها نیست.

خودمم که اونقدر برنامه های متنوع داشتم که اهمیت ندهم به نبودنش

اما انکار نمی شد کرد که این پارک رفتن ها و پیاده روی های شبانه انگار سوپاپ اطمینانی بود برای منفجر نشدن...

یک مدت کوتاهی دوست قدیم جای او را پر کرد ولی خوب آنهم قطع شد.

با شروع کار جدید دوباره پیاده روی را شروع کردم بالاجبار

اما تنهایی یعنی گوشی نباشد که تو غر بزنی و خالی بشی و این یعنی فقط انرژی فیزیکی تخلیه می کنی

به هرحال ما موجودات اجتماعی هستیم

حتی برای لذت بردن از زیبایی دلمان می خواهد آن را با کسی شریک باشیم.

بعد دیشب که زیبایی هلال ماه و درخشش ناهید را با دوستی عزیز تقسیم کردم حس کردم دوباره بخشی از وجودم زنده شد

برق نگاه آناهیتیای عزیز کم از ناهید اسمان نداشت و این همان انرژی محبتی بود که لازم داشتم.

سرمست از طبیعت و مزه دوباره همراهی با نازنینی شب شادی را گذراندم.

۱۳٩٢/٦/۱٩ | ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir