تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

سردرد امانم را بریده بود.

دل آشوبه هم اضافه شده بود.

وقتی کمی سبک تر شدم توی تاریک دراز کشیدم 

سعی کردم به چیزی فکر نکنم

سعی کردم خودم باشم در لحظه 

غلت زدم و موهایم ریخت روی صورتم

چقدر بلند شده بودند

برای عروسی رفتم بقالی! و یک رنگ مو انتخاب کردم

نه از روی شماره اش و یا رنگی که زده بود

از روی لبخند خانومی که روی جعبه بود انتخاب کردم.

به نظرم واقعی تر می آمد

چشم هایش هم خندان بود

وقتی خواهرم گفت چه رنگی است گفتم نمی دانم.شاید شرابی و شاید هم زیتونی.فقط  سفید ها را بپوشاند. رنگ که وی سر من 2 هفته بیشتر نمی ماند بزن بره!

حالا توی تاریک موهایم را حس می کردم. بلند و لطیف.

بعد از سالها موی کوتاه پسرانه موهای نیمچه بلند تا سرشانه ام حسی زنانه بهم می داد.

در طول روز که همیشه بسته است.

شبها هم که فکر و خیال می بردتم به آنقدر دورها که حتی نوازش موهایم را بر سر شانه هایم حس نمی کنم.

چقدر حس خوبی بود حس زنانگی

خدا را شکر کردم که بدنم منتظر من نمی ماند برای زندگی و رشد.

بی توجهی های من دلسردش نمی کند از انجام وظیفه

حتی تا جایی که بتواند همراهی می کند ولی باز نمی ماند از زندگی

کاش از بدنم می آموختم

بدترین بلا ها را سرش می آورم

تغذیه ناسالم

زندگی در شهری پر از سم و استرس

عدم تحرک

اما با تمام وجود می کوشد تا درست عمل کند.

دقیق و منظم  

شکر و سپاس برای چنین نعمتی

 

 

۱۳٩٢/٦/۱٧ | ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir