تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دیشب عروسی بودم.

 عروسی دوتا از همکارهای قدیمی.

در حقیقت فرصتی شد برای تجدید دیدار با کسانی که 4 سال باهم زندگی کردیم و حالا هرکدوممون یک گوشه این شهر مشغولیم.

چقدر دور بود آن روزها و چقدر دور بودم از آنها.

انگار پست و بلندهای این دوسال اخیر مرا برده است به دنیایی دیگر.

عروس و داماد هردو همکارمان بودند آن زمان و هیچ وقت فکر نمی کردم روزی آنها باهم ازدواج کنند.

بارها با داماد دیشب برای ارزیابی دوست دخترهایش رفته بودم و ساعت ها با عروس دیشب از دلبستگیهایمان صحبت کرده بودیم.

یک جایی نگاهشان بهم گره خورد و همدیگر را جور دیگری دیدند.

همه چیز خوب بود و اگرچه خیلی با شوق و شور نرفته بودم ولی خوب بود.

اما زمانی که توی تاریکی سالن به چشم هایشان نگاه می کردم دلم لرزید.

برق عشقشان حسرتی خفته را بیدار کرد در دلم.

چند سال است که اینگونه عاشقانه به کسی خیره نشده ام؟

نگاه عاشقانه شان پایدار باد.

۱۳٩٢/٦/۱٥ | ۸:٤۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir