تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

حکایت آدم های توی اورژانس هم حکایت های غریبی است.

گروهی که از درد چهره درهم کشیده اند.

گروهی با نگاهی نگران چشم می گردانند و پرسنلی که نگاهی خسته و بی حوصله دارند.

هر از چند گاهی قدی خم می شود و کمری می شکند.

مادری که جواب مثبت ام اس دخترک 15 ساله هنرمندش را دریافت می کند.

زنی که شوهرش به مننزیت مبتلاست...

وقتی مریض مستقر شد نگاه ها ی نگران به امید همدردی و دیدن چهره ای همدل دور می چرخد.

دردی که باید تقسیم شود و فشاری که باید پخش شود.

یکی یکی جواب ها می آید.

تختی خالی شده و مریض جدید وارد می شود.

همراهان نگران با سئوالات و دلنگرانی هایشان پرسنل خسته را عصبی می کنند.

پرسنل بی حوصله تر از آنند که وقت بگذارند و سیکل کاری را توضیح دهند.

این ابهام فرایند بیشتر بر نگرانی دامن می زند.

هر از چند گاه بغضی در راهرو می شکند.

دیگران به دلداری می شتابند تا هم درد خود را بگویند و هم دردش را سبک کنند.

ارتباطی سطحی شکل می گیرد.

اما با حضور پزشکان همه به کنار تخت بیماران خود برمی گردنند و دوباره از هم بیگانه می شوند.

فضای عجیبی است اورژانس بیمارستان ها

۱۳٩٢/٦/۱ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir