تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

پیاده روی در شهر های غریب را دوست دارم.

چه در سفر های خارج و چه داخل بهترین لحظاتم در طی پیاده روی های تنهایی رقم خورده اند.

عصر یک روز ابری دل از سکوت خانه می کنم و قدم زنان به میدانی می روم که به نظرم یکی از میادین اصلی شهر است.

نباشد هم برای من هست چرا که شهر کتابی در آن است کمی بالاتر شیرینی فروشی بزرگی.

چند بسته ای از سوغات عجیب شهر خریده ام. بادونه ، برنجک های شیرینی که قالب زده شده اند.

انجیر هم خریده ام و قبل تر از آن هم گشتی در شهر کتاب زده ام نه به قصد خرید که به قصد تازه شدن روح.

یک حس لطیف روحم را نوازش می کند.

لحظه ای درنگو انگار تمام فضا و مکان رنگ می بازد.

کمی آنسو تر در پیچ کوچه دیواری غرق یاس است.

عطر یاس مرا می برد به بهشت انگار

چر یاس انقدر بزرگ است که می توانم زیرش بایستم.

وارد کوچه خلوت شده و به زیر چتر یاس می روم.

شاهدختی کوچک می شوم به زیر بارانی از ستاره های خوشبو.

تکانی به شاخه ای می دهم و باران یاس بر سرم می بارد.

چشمانم بسته است.

خودمم و لذتی غریب که شاید هیچ کس جز من تجربه اش نکند.

عطر یاس در تمام تنم می نشیند.

گلهای سپید نازک روی موهایم  جای می گیرند.

لحظه ایست جاودان

چشم باز می کنم نگاهم گره می خورد به چشمان خندان پیرزن خانه روبرویی.

به لهجه مجلی چیزی می گوید

دریغ از یک کلمه که بفهمم

متوسل می شوم به زبان جهانی لبخند

کمی بعد روی پله خانه اش کنار هم نشسته ایم و بادونه می خوریم با عطر یاس ...

۱۳٩٢/٥/٢٩ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir