تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دخترک تپل با موهای دم موشی اش به پهنای صورت اشک می ریخت.

بی صدا و آرام

نه مثل این بچه سرتق ها که شیون می کنند.

مادرش دستش را محکم کشیده بود و منطقی باهاش حرف می زد و سعی می کرد قانعش کند که انتخابش به ضرر اوست.

دختک هیچ نمی گفت فقط اشک می ریخت و سر برگردانده بود و نگاه غمگینش را از ویترین مغازه بر نمی گرفت.

مادر تند تند می رفت تا از اون محیط دور بشه

پاهای دخترک اما ، تابع دلش بود که توی همون مغازه جا مانده بود.

مادر از موقعیت های پیش رو می گفت ...

از انتخاب های دیگر...

از روزهای نو...

از بزرگ شدن...

دخترک اما نمی شنید...

اگر مادر دستش را اینقدر سفت نگرفته بود پر می کشید به همون مغازه...

دست آخر مادر بغلش کرد .

سرگذاشت روی شونه مادرش و ضجه زد.

اشک تو چشم های مادر جمع شد و گفت : به خدا برای خودت می گویم. من خوبی تو را می خواهم.

وقتی در تاکسی را بستند و دور شدند، خیره به چشم های دلتنگ کودک ، کنار خیابان نشستم و اشک ریختم.

حکایت من و کودک درونم بود این داستان.

منم دستش را گرفتم و دنبال خودم می کشمش تا دورش کنم از آنچه به ضررش بود.

دیروز نشستیم و باهم گریه کردیم.

بهش گفتم اجازه نمی دهم دیگر به کسی دل ببندد.

نمی گذارم هیچ کس به حریمش بیاید و بعد بشکند و خردش کند.

می دانم نتیجه اش انسان بی روح و احساسی است مثل خیلی های دیگر

اما نمی دانم چگونه ازش محافظت کنم.

خسته شدم از اینهمه دل شکستن.

داغدیده است این روزها

دلتنگ است

در حقش بی انصافی شد

با این وجود همه چیز و همه جا خاطراتی را زنده می کنند...

همه جا شده است ویترین خاطراتی که باید گرد و غبار زمان رویش بنشیند تا اینقدر آزاردهنده نباشد.

کاش منهم می توانستم یک دربست بگیرم ببرمش به ناکجا آباد.

راستش را بخواهید همین بردن و دور کردن هم سخت است.

فقط فضا و مکان نیست که تداعی گر خیلی چیزها است.

کلیت وجودی من محصول دوسال حضور کنار ادمی است که تاثیرگذار بود

تکه کلام ها

اطلاعات علمی و کاری

دیشب توی یک جلسه کاری، وقتی داشتم روی مراحل پروزه بحث می کردم یکهو پرت شدم به جلساتی که باهم داشتیم.

به زحمت خودم را جمع و جور کردم تا بغض نکنم

نمی توانم حذفش کنم چون حذف این آدم از زندگی یعنی حذف خودم، کارم و دانشم.

فرض را گداشته ام بر مرگ...

در ذهنم او مرده است و من سوگوارش هستم.

رسم شاگردی را به جا می آورم اما راهی برای برگشت نیست.

راستش را بخواهید دلم بارها شکسته و می دانم که این روزها هم می گذرد.

روزهایی که با تمام وجود سعی کردم ازشان دوری کنم و نشد.

اما تجربه دل شکستن های زیاد هم خوب نیست.

مراحلش را می دانی

راهکارها را هم می دانی

می توانی یکهو با انگیزه بشی و بخواهی با تغییر بنیادی بشوی آنچه او می خواست

می توانی بری زیر پتو و سالها تو غار تنهایی بمانی

می توانی....

اما من نه جلب توجه می خواهم و نه عزلت نشینی

حکایت مرگ عزیز است ولا غیر

باید بگذارم مراحل سوگواری تمام شود

همین

۱۳٩٢/٥/٢٩ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir