تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

نیمه شب است.

در اتاق کوچک ، اما زیبای یک خانه روستایی هستم.

بیرون صدای مرغ حق می آید.

نماز خوانده ایم و بعد دعای افتتاح.

در محضر عارفی بزرگ هستم.

بعد از دعا می گوید: زمان ، زمان تغییر است، رشد و بالندگی. شما اقدام کنید خداوند معجزه آسا راه را برایتان می گشاید. اولویت را بگذارید برای کسب دانش. خداوند درهای علم را برای بندگانش باز کرده و هر کس در این راه قدم بردارد پیروز خواهد بود. امتحان کنید. نیت کنید و تصمیم بگیرید علمی را بیاموزید و یا تحقیق علمی انجام دهید ببینید چگونه وسایلش فراهم می شود. الان بچه دار هم شوید فرزندتان عالم خواهد شد. مهارت ها و توانایی های خود را گسترش دهید. اما در جهت خیر. در جهت رضای خدا که اگر اینگونه نباشد بد به زمین خواهید خورد.

چشم دوخته ام به کتابخانه غنی ته اتاق.

به این فکر می کنم که در آستانه تغییر مشی زندگی، شنیدن چنین کلامی از چنین کسی حجتی است که خداوند تمام کرده.

اما چه دانشی؟

من که این 20 سال اخیر را در میان رشته های گوناگون هنری، ریاضی و علوم انسانی سیر کرده ام دنبال چه باید باشم؟

آن بزرگ گفت: کتاب بنویسید و یا کار اقتصادی با نیت بالابردن سطح جامعه شروع کنید. مقالات علمی بنویسید یا کارهای تحقیقی انجام دهید. دانش سه وجه است. یا وسیله است مانند زبان و کامپیوتر که برای تسهیل امور است و یا علم محض است و دست آخر مهارت های فردی. اگر تا به حال در مسیری موفق نبودید کمی بررسی کنید علایقتان را بنویسید و سریع اقدام کنید. اما بعد از شروع پشیمان نشوید. تا آخر راه بروید. نشوید مثل آن دختری که بعد از گفتن بله هی بقیه را زیرانداز، ورانداز می کند که اگر با این ازدواج می کردم چنان می شد و اگر زن دیگری شده بودم فلان می شد.

به نوشتن فکر می کنم.

تصمیمی که ماه ها است گوشه ذهنم در حال پرورش است.

داستان های کوتاه و شاید رمانی ...

از همان زمان که گفتند ایام تغییر است و زمان بذر پاشیدن و بهره برداشتن...

فرصتی است مغتنم

و من چیزی برای از دست دادن ندارم.

نوشتن هم که این روزها تنها مفر من است از هجوم افکار ناامید کننده.

به زیر درختان نارنج می روم.

صدای مرغ حق را همیشه دوست داشتم.

قطرات ریز باران صورتم را تر می کند.

نفسی بلند می کشم و شکر می گویم به خاطر همه آنچه نصیبم شده است.

صبح با صدای زنگ تلفن بیدار می شوم.

شماره نا اشناست.

دودلم که گوشی را بردارم یا نه.

جواب می دهم.

سلام خانم ... از مجله  تماس می گیرم ، لطفا شماره کارت خود را بدهید تا حق التحریریه داستانتان را واریز نماییم.

و من بهت زده سکوت می کنم.

ماه پیش اتفاقی این مجله را دیدم و نوشته ای برای فراخوانشان فرستادم.

یاد سخن آن بزرگ افتادم : شما نیت کنید و قدم اول را بردارید، خداوند راه ها را برایتان می گشاید....

شُکر

پ.ن: این مطلب شاید ارزشمند ترین متن این وبلاگ باشد به خاطر آنکه تجربه حضور در محضری ارزشمند را با شما سهیم شدم و صد البته این یعنی بار مسئولیتی که به دوش تک تک خوانندگان می افتد چرا که بعد ها نمی توانند بگویند ما این فرصت را درک نکردیم و نمی دانستیم. او به من و دوستانم گفت و منهم به شما. از من نخواهید درباره او به شما چیزی بگویم که نمی توانم اما بدانید که ترنمی که شما می شناسید حاصل بیش از 14 سال شاگردی اوست و نه شاگرد زرنگ که شاگرد بازیگوش و سهل انگاری که با اغماض و ارفاق برخواسته از لطف و مهرش هنوز در این مسیر است.

۱۳٩٢/٥/٢٦ | ٩:٥۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir