تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دیروز غروب رسیدم.

نمی گویم حال و روزم بهتر است ولی می دانم که اگر این سفر نبود روزگاری سخت تر داشتم.

شنبه 3 تا مصاحبه کاری دارم.

دلم هنوز گرفته است.

به خاطر از دست دادن کار نیست ، به خاطر شکست در ایجاد یک ارتباط موثر است.

برای ساختنش خیلی زحمت کشیده بودم و حق نبود اینگونه ویران شود ولی دیگر در توان من نبود که یک تنه با چند نفر بجنگم و خودم را اثبات کنم.

در توانم نبود و من بیش از ارزش این رابطه انرژی صرف کرده بودم.

در حقیقت ادامه اش به وجودم ضربه می زد.

راستش ترجیح می دهم در حسرت سرانجام این رابطه و یک خداحافظی خوب بمانم تا اینکه سالها بعد به نفرت از او یاد کنم و لعن و نفرینش کنم.

با هیچ کدام از همکاران در این خصوص صحبت نکردم و تنها با منابع انسانی با من در ارتباط بود و کارها را انجام داد.

می دانم که از دستم عصبانیند ولی مهم نیست .

مهم این است که از آن سیکل معیوب خارج شدم در حالیکه تمام تلاشم را کرده بودم و هیچ جایی کم نگذاشته بودم.

اما دل بیچاره که این حرفها نمی فهمد همچنان سرگرم نشخوار خاطرات و لحظات خوب است و با بی رحمی رویش را از خاطرات سخت و دردناک برمی گرداند.

و من مجبورم روزی چند بار بهش یادآوری کنم که این کسی که تو برایش بی تابی می کنی همان است که این بلاها را هم سر تو آورد.

دل است دیگر، منطق حالیش نیست.

اما از حضور در خیابان های شهرم می ترسم.

می ترسم در هر قدم و هر مکان بخواهد خاطراتی بیرون بکشد که یاداوریشان در توانم نباشد.

راستش را بخواهید مثل یک نوزاد باید از خودم مراقبت کنم.

تمام چیزهای غم انگیز اعم از موسیقی و فیلم و.... ممنوع است.

معاشرت با آدم های بدبین و غرغرو و ترسو ممنوع است.

این قوانین را روزهای آخر سفر وضع کردم وقتی در بین دوستان یکهو نوای غم انگیز سازی پرتم می کرد به هپروت و یا توی بانک خانم پهلویی اینقدر غر زد که سرش داد زدم.

به هر حال من برگشتم.

۱۳٩٢/٥/٢٥ | ٩:٤٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir