تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

از جمعه تا به حال چهار بار چمدانم را جمع کرده ام از 10 نفر خداحافظی کرده ام و ساعتی بعد به تک تکشون زنگ زدم که من نرفتم!

حدود یک سالی می شود که گروهی از دوستانم از هیاهوی شهر ناسالم تهران پناه آورده اند به این شهر کوچک ساحلی.

 حالا می فهمم که چقدر در این یکسال کمشان داشته ام و چقدر فشار تحمل کرده ام از بابت دوریشان.

همزبانان همدلی که دور افتاده ام از جمعشان.

بعد از گذشت بیست روز وقتی ورق پاره ها و دست نوشته های روز های اول را جمع می کردم دلم نمی خواست حتی چشمم به نوشته هایم بیفتد بسکه تلخ و سنگین بودند.

این روزها اما دلم تغییر می خواهد انگار

تغییر درونی انگار بس نیست که دلم تغییرات ظاهری را هم طلب می کند.

شاید رنگ مو یا مدل ابرو...

دیشب حتی به لباس هایی فکر می کردم که دلم نمی خواهد بپوشمشان دیگر.

در عرض بیست روز گذشته کلی زیبایی دیدم

خوراکی های خوشمزه و خوشگل خوردم.

کتاب های خوبی خوانده ام.

خلوت های زیبایی داشته ام.

در جمع های ارزشمندی حضور پیدا کرده ام.

از هوای لطیف لذت برده ام.

 زیر چتر یاس عطر بهشتیش را استشمام کرده ام.

نیمه های شب به خروس های بی محل فحش داده ام تا فهمیدم که خروس ها وقت نماز شب و صبح را اعلام می کنند.

شالی کاران همسایه را ستایش کرده ام و عطر شالیزارشان را فروبرده ام.

زیر باران قدم زده ام

مجسمه های شنی ساخته ام.

گپ و گفت هایی لذت بخش داشته ام.

از محضر بزرگانی عارف بهره برده ام.

و با دوست عزیز مجازی دنیای واقعیم را سهیم شدم.

فکر کرده ام.

لذت برده ام و زندگی کرده ام.

بماند که اشک ها ریخته ام و خشم ها را کتمان نمی کنم.

اما 20 روز گذشته را همیشه به خاطر خواهم داشت.

 

۱۳٩٢/٥/٢۱ | ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir