تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

به برگشت فکر می کنم دلم می لرزد.

از شرکت تماس می گیرند حالم بد می شود و جواب نمی دهم.

عجیب است که به جز پدر ، مادر و دوتا از دوستان هیچ انگیزه ای برای بازگشت ندارم.

نمی دانم چه چیز پیش رو است.

جالب است که هرکس می فهمد کارم را ول کرده ام کلی خوشحال می شود و سریع یک پیشنهاد کار می دهد.

و من فقط لبخند می زنم و می گویم کمی به من فرصت بدهید.

توانایی ها و علایقم را می نویسم.

نگاه می کنم ببینم که چقدر همپوشانی دارند.

خیلی از توانایی هایم مربوط به علایق گذشته است و انگار تاریخ مصرفش تمام شده است.

دیگر نمی خواهم خلاقیت کودکان درس بدهم و یا ساعت ها در موزه ایران باستان کوزه ای عتیقه را مرمت کنم.

حتی کارهای مشاوره ای و تبلیغات هم جذابیتشان را از دست داده اند.

روزگاری برایم مهم بود که به ادم ها کمک کنم که بهترین انتخاب را داشته باشند و از آنچه پول می دهند راضی باشند و لذت ببرند.

اینکه به تولید کنندگان کمک کنم که کیفیت محصولاتشان را بهتر کنند و خدمات بهتری ارائه دهند راضیم می کرد ولی این روزها حتی به این فرایند هم شک کرده ام.

فکر دیگری که ذهنم را مشغول می کند گذراندن دوره ای کوتاه مدت در خارج است که فکر می کنم زمانش رسیده است اما چی و کجا را نمی دانم.

به هر حال این جعبه پاندورا را باید زودتر ببندم تا زندگیم نظم بگیرد.

۱۳٩٢/٥/۱٧ | ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir