تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

انکار نمی کنم که دلم برای نوشتن تنگ شده است و چه بسیارند حرفهایی که می خواهم بنگارم..

دقیقا از نیمه شعبان شروع شد...

موجی از سوتفاهم ها و کارشکنی ها...

دلم بدجور شکست، انقدر که نشانی از دلبستگی ها نماند.

هر روز بدتر و سنگین تر از روز قبل

فشاری که به خاطر حرفهای بی اساس و حسادت های کودکانه تحمل می کردم ، خارج از توانم بود.

یعنی در حقیقت دلم نمی خواست در این روزهای ارزشمند ، لحظاتم صرف آدم ها و روابطی شود که نه خیر دنیا را دارند و نه آخرت...

هرچه بیشتر کنار می کشیدم جری تر و گستاخ تر می شدند و سکوت و بی اعتناییی من را ناشی از گناهکار بودن و تقصیر من می دانستند.

روزگار اما به حکم قوانین ازلی حامی دل های شکسته بود.

دل شکسته من هم خدایی داشت که طبق قانون ما یشا عمل می کرد.

روزگارشان سخت شد و بیماری و حوادث عجیب زندگیشان را بهم ریخت. اما افسوس که این ابتلا ها نه در راستای بیداری به کار امد که بدتر شدند.

دل شکسته ام دیگر دعای خیری پشت سرشان نداشت .

سکوت می کردم

اما کم کم فشار ها را تاب نیاوردم.

تهمت ها و فرافکنی های احمقانه با گرمای روزهای رمضان دست به دست هم داد و شدم موجودی با خشمی فروخورده در حال انفجار...

روزی که حس کردم ضامن کشیده شده و هر لحظه بیم انفجاری عظیم می رفت ، به خانه برگشتم و بار سفر را بسته و همراه شدم با دوستی قدیمی به سوی دیاری که رنگ و بوی آن روزگار پراسترس را ندارد.

 زندگی دوساله و دلبستگی های عمیقی را برجای گذاشتم و به اینجا پناه آوردم.

شکست نیست.

فرار هم نیست.

حکایت مسافری است که می بیند راننده مستی پشت رل نشسته و هر آن ممکن است به عدم برود.

روزگاری فکر می کردم که می توانم کنترل ماشین را بدست بگیرم و یا راننده را هوشیار کنم ولی زمانی که دیدم کاری از من ساخته نیست و پایش را روی گاز می فشارد ترجیح دادم از ماشین خود را به بیرون پرت کنم.

 این جریان یا باعث می شود آنها توقف کنند و یا جری ترشان می کند و تمام..

غمگین هستم

خشمگین هم هستم

نا امید نیستم اما...

راه های روبه رویم هنوز در مه ابهام پوشیده است.

زیر باران قدم می زنم و به صدای طبیعت گوش می دهم.

برایشان دعا می کنم.

برای امیدهایی که به ثمر نرسیدند اشک می ریزم.

رویم اما به سوی خداست

و پشتم گرم به دوستانی است که خدا را در قلب هایشان دارند.

دوسال زندگیم با نتیجه ای خلاف تصور به پایان رسید.

تجربه ای عجیب بود.

حال در این شب های نورانی و پر خیر، زیر باد و بارن می ایستم و برای عشقی که از دست داده ام می گریم.

سووشون شاید همین باشد.

سیاوشی که بی اساس کشته شد.

مرگ لحظات عمر کم از داغ عزیز نیست اما این هم می گذرد.

سعی می کنم به خودم کمک کنم تا آرام بگیرم از این خشم و غم

یک هو استرس و اضطراب هجوم می اید و من بی پناه در مقابل ترس از اینده ای مبهم.

اما جادوی طبیعت و محبت دوستان به کمکم می اید و همچون بیماری در دوران نقاهت تن می سپارم به زمزمه محبتشان .

خوشحالم که توانستم این ده روز را در فضایی آرام بگذرانم و رو به سوی او کنم گرچه هنوز فاصله بسیار است میان من و یک بنده حقیقی او

۱۳٩٢/٥/۱٤ | ٦:۳٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir