تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

نسل قبلی خانواده ما، به قول جوانان امروز ، ازدواج فامیلی را استاد کرده اند. خانواده پدری و مادری من چنان درهم تنیده شده که تفکیکش خیلی سخت است.

همین کافی است که بگویم نام خانوادگی من ، دختر دایی و دختر عمه ام یکی است. با دختر خاله ام دست کم 3 نسبت داریم و با پسر عمه ام حدود 7 نسبت.

حال هم زمانی ارتباطات در خانواده ای چنین پیچیده و مرتبط دمار از روزگارمان در می آورد. بعضی وقت ها مثل داستان دایی جان ناپلئون یک ور باغ عروسی است و آن طرف روضه ...

مثلا عروسی دختر دایی و دختر عمه من در یک روز بود چرا که زن دایی جان ترسیدند داماد پشیمان شود و 3 روزه بساط عقدکنون را علم کردند.

بماند که که نه به شام اینور رسیدیم و نه آنور!!

این جور وقت ها از چند روز قبل هماهنگی ها برا اینکه کی کجا باشد صورت می گیرد تا در دو جبهه تعادل برقرار باشد .

حتی خانواده ای مثل خانواده من به دوپاره تقسیم می شوند و پدر و خواهرم یک جا، من و مادرم طرف دیگر .

حالا اون عروسیمون بود، پنجشنبه دختر خاله جان با شوهر عمه جان در یک زمان عمل جراحی داشتند.

از اونجایی که دختر خاله جان نسبتی نزدیک در حد نوه با خود عمه جان دارد دیگر تقسیم نیروها به این راحتی میسر نبود.

دختر عمه جان ، بی خیال حضور بر بالین پدرش شد و پیش برادرزاده ماند.

پسرعمه جان دخترش را به خدا سپرد و پدرش را همراهی کرد.

پدرم پیش عمه ام بود و مادر پیش خاله .

منهم که ترانسفر بیمارستانی.

این حیاط و اون حیاط!!!

عمه ام بی خبر از بیماری نوه سراغ عروس و نوه اش را می گیرد و دلخور است از عدم حضورشان.

سفرشان را بهانه کرده ایم ولی کم نیستند سوتی هایی که یک خط درمیان از دهانمان در می رود.

همین شده اسباب خنده و فرح اطرافیان هردو بیمار در این فشار .

کلا از اون خانواده هایی هستیم که پرسنل بیمارستان چندان دل خوشی ندارند ازشان.

یک جورایی لشگر کشی می کنیم هربار

همینش هم غنیمت است چون حضور افراد خانواده عجیب از استرسم کم می کرد زمان بیماری پدرم.

حداقل فکر و خیال را از سرم می برد و دلم را آرام می کرد.

زندگی در چنین خانواده ای ، بهت امنیت می دهد و احساس پشت گرمی می کنی.

شاکرم از این بابت...

۱۳٩٢/٤/٢٩ | ٦:۳۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir