تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

امروز سر کار نرفتم.

 پنجشنبه به میهمانی نرفتم.

سه شنبه وسط کلاس ول کردم و آمدم خانه.

اوضاع روحیم خیلی خراب تر از آن است که فکر می کردم.

به نظر می آید هورمون هایم بهم ریخته که اینجوری عصبی و بی حوصله هستم.

طاقت شلوغی ، ترافیک و سر و صدا را ندارم.

حتی صدای یکنواخت کولر اذیتم می کند.

شاید هم باز کودک درونم طغیان کرده

شرایط جدید کارم را دوست ندارم.

راستش را بخواهید تمام لذت زندگیم خلاصه شده در هندوانه و طالبی های خنک سر افطار

حتی حضور مهربان دوستان صمیمیم نیز کمکی نمی کند.

حرفی ندارم برای گفتن

آنها می گویند و من نمی شنوم.

تلفن را که قطع می کنم یکسره از یاد می برم هر انچه گفته بودم.

استرس دارم.

عصبیم و افسرده هستم.

حتی نمی دانم به چه متخصصی مراجعه کنم؟

غدد یا روانپزشک.

بی قرارم.

دلم می خواهد فقط جلوی تلویزیون ول بشوم و به هبچ چیز فکر نکنم اما این جعبه جادویی در خانه مادرم است و این کار یعنی نگران کردن آنها و غصه دار شدنشان.

حوصله میهمانی های ماه رمضان را ندارم.

از ابتدای ماه فقط نمازهای یومیه را خوانده ام ولا غیر.

این رسمش نیست خدا جان.

مگر نه اینکه میهمان تو ام؟

خلاصه که روزگار خوشی نیست.

پنجشنبه دو تا از عزیزانم در دو بیمارستان مختلف عمل جراحی داشتند.

حضور در محیط بیمارستان و استرس پشت اتاق عمل بهم یاد اوری کرد که هنوز خیلی چیزهای خوب دارم که باید شکرش را به جا بیاورم و قدر بدانم اما ...

نازک شده ام.

روانپزشک یا غدد؟

می دانم که باید دارو مصرف کنم ولی ...

۱۳٩٢/٤/٢٩ | ۱:۱۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir