تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

خیلی دلم می خواهد اینجا با روح شاد و خندانی روبرو شوید که از لابلای کلمات پر انرژی سرک می کشد..

خیلی دلم می خواهد آرامش و شادمانی را در قالب جملات در اینجا ثبت کنم.

خیلی دلم می خواهد اینجا جایی باشد که هرکس دلش گرفت بعد از بستن پنجره وبلاگ سرشار از شوق باشد و امید...

خیلی دلم می خواهد کلماتم پیام آور امید و مهر باشند...

اما افسوس که از کوزه همان بتراود که در اوست.

در حالت عادی توان فیلم بازی کردن و لبخندهای از سر سیاست را ندارم چه برسد به حالا که روزگارم خط خطی است.

اما توقع آدم ها از من خسته به عنوان کسی که همیشه می خندید و حالا بغض دارد فراتر از توان من است.

می دانم حضور یک فرد غمگین توی جمع چه ویرانی به بار می آورد ولی اطرافیان نه تنها کمکی برای بهبودی نمی کنند که بدتر روحم را می خراشند.

فقط کافی است کسی بهم بگوید چرا این ریختی هستی؟ یا حالت خوب نیست؟

بسته به حالم یا حالش را می گیرم یا اشک می ریزم.

پ.ن:

دلم می خواهد یک توت فرنگی بزرگ خوشرنگ بودم .

۱۳٩٢/٤/٢٦ | ۳:٥٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir