تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

چن روز پیش همکارم منو برای برادر شوهرش خواستگاری کرده! عکسشو دیدم و می دونم که تو نیستی! چون قدش کوتاهه، سیگار می کشه و خونواده مومنی داره… آدم بسیار آرومیه و نمی دونم با آتیشی که درون منه چه جوری می تونه کنار بیاد… برعکس همیشه که فوری جواب رد می دادم، گفتم بذار فک کنم راجع بهش! من شاید هیشوخ غریبه ای نداشته باشم که باهاش یه زندگی عاشقونه داشته باشم اما باس خودمو از داشتن بچه هم محروم کنم؟! شاید همه اون عشقی که توی دلمه بریزم واسه بچه م… به اون مرد هم عادت می کنم… همه عادت می کنن مگه نه؟ تا کی باس منتظر یه رویا بمونم؟ ۳۴ سالمه! نمی دونم چه کاری درسته و چه کاری غلط… نمی دونم به این آقا چه جوابی می دم بعدن!

 

برام خیلی جالب بود که یکی دیگر تو شرایط مشابه من ف درست همون فکر هایی از ذهنش می گذرد که من بهشون می اندیشم ....

 با این تفاوت که من می دونم پای عمل که برسد جا می زنم و مطمئنم به خاطر بچه دار شدن نمی توانم اینهمه ایثار داشته باشم ....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak