تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

از ابتدای رابطه با دوست قدیمی تصمیم گرفته بودم که این رابطه ای باشد برای باز نویسی زنانگی..

دلم می خواست با او جنبه های زنانه ام را رشد دهم و حتی سعی کردم در مواجهه با او بیشتر دلبری کنم و جنبه های آفرودیتی را فعال کنم تا عقل و منطق و ساختار های روابط آتنایی...

او از من تصور 14 سال پیش را داشت. دخترکی که تازه وارد دنیای ارتباط شده و همه چیز را با چشمانی شگفت زده می نگرد.

جلسات اول او گفت و من سکوت کردم . برنامه های کاری چید و از الفبای کسب و کار شروع کرد و حتی ندانست که من خود مشاور کسب و کارم این روزها...

دلم نمی خواست بگویم آنچه تو می گویی چیزی است که من روزگارم را با آن می گذرانم و سکوت کردم و سعی کردم تا دل بسپارم به جنبه حمایت گری و مهربانیش ...

اما این خویشتن داری هم حد و حدودی داشت برای غر زدن از تنش های کاری ناگزیر از شرح ماجرا ها بودم و کم کم دستش آمد که اوضاع از چه قرار است.

دلم می خواست با او صحبت کنم..

وجوه مشترک زیادی داشتیم و علایق مشترکی

هر بار موضوعی بیان می شد و صحبت می کردیم و من از یاد می بردم که باید برای سخن گفتن حد و مرز بگذارم تا جنبه های زنانه ام حفظ شود  و فکر می کردم که او از هم صحبتی من لذت می برد. چرا که متکلم الوحده نیست و یک رابطه بالغ بالغ در جریان است.

خیلی سخت بود وقتی در قرار آخر  در لفافه بهم گفت من حرفی با تو ندارم چرا که تو همه چیز را بهتر از من می دانی و چیزی ندارم به تو بگویم.

به چه حالی من به خانه بازگشتم بماند..

او چه می خواست؟

دخترک 14 سال پیش را که هیچ تعریفی از خود ندارد و چشم به دهان دیگری می دوزد؟

دخترکی که سراپا گوش است تا دانش او را ستایش کند؟

هر چقدر هم محافظه کار باشم او باهوش است و می فهمد که سکوتم از بی دانشی نیست و همین باعث شد که در حد معقول و نه اظهار فضل پوچ با او گفتگو کنم و نظراتم را بیان کنم.

اما انگار او می خواست معلم باشد و من شاگرد

یاد عمه جانم افتادم که می گفت با خواستگار ها صحبت می کنی از مدارکت چیزی نگو....

انگار او بیشتر از من می شناسد این موجودات مذکر را..

....

وقتی سال ها پیش اولین رابطه عاطفی خود را شروع کردم ، موجودی غیر اجتماعی و خجالتی بودم که دنیا برایش سرشار از عجایب بود و در هر قدم با انبوهی از نادانسته ها مواجه می شدم.

اولین دوست مذکری که علاوه بر ارتباطات روزمره علقه و مودتی بین ما بود، روزنامه نگاری بود با سری پرشور از خانواده ای سیاسی که برایم حکم مرجع را داشت. حرف هایش برایم تازگی داشت و کافی بود تا او به چیزی اشاره کند تا من به سر دویده و تا ته داستان را از کتاب ها و مراجع جستجو کنم و کمبود دانشم را جبران کنم.

روزگاری گذشت و متوجه شدم اطلاعات او اصول اولیه ای است که بنا بر مقتضیات کارش می داند و برای من ناشناخته بود چرا که وادی او با دنیای هنری و سرخوش من فرق می کرد.

کمی که گذشت حرفهایش تکرار مکررات بود و او هیچ تلاشی برای افزودن به آن نداشت و این درحالی بود که من اطلاعات خود را از صفر به حد معقولی رسانده بودم.

روزگار گذشت و آن رابطه به دلایل متعددی تمام شد ولی دستاورد من از آن بسیار بیشتر از او بود.

چند نفر دیگر مانند او آمدند و رفتند و دیر زمانی طول کشید تا فهمیدم لزومی ندارد علامه دهر باشم و همه چیز را بدانم .

خیلی چیزها هست که آنها نمی دانند و من می دانم و خیلی بیشتر نادانسته هایی است که هردو نمی دانیم.

برای لذت بردن از هم صحبتی ، زبان مشترک لازم است و نه دانش یکسان.

دلم می خواست این تجربه را در این رابطه جدید پیاده کنم ولی نگاه او چیز دیگری بود.

و من به این فکر می کنم که هنوز مردان ما هرچقدر هم فرهیخته ، دلشان می خواهد آن برتری و سلطه جویی را داشته باشند تا از رابطه لذت ببرند.

منکر این نیستم که برای من هم مهم است که مرد مقابل من در جنبه هایی برتر از من باشد و تفوق داشته باشد ولی این جنبه ها باید بسیار زیرپوستی و هوشمندانه باشد.

اما نتیجه این روابط چه خواهد بود؟

در بدترین شرایط مرد شروع به تخریب زن می کند تا برتری خود را حفظ کند و زن به خاطر تسلیم در مقابل او به این تحقیر تن می دهد و خود را نابود می کند که به تفضیل اینجا بحث شده است.

به هر حال از نظر خودم نتوانستم این رابطه را آنطور که باید مدیریت کنم ولی تجربه جالبی بود برای درک جنبه های فراموش شده زنانگیم که هفت سالی می شود زیر آوار تلخی ها و ناکامی ها پنهان شده اند.

۱۳٩٢/٤/٢٤ | ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir