تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

صبح در یخچال را که باز کردم آه از نهادم در آمد

یخچال پر از سبزی هایی بود که دیروز خریده بودم و تنها رسیدم که بشورمشان ...

سبزی های تازه را بیرون آوردم .

چای را دم کردم و شروع کردم .

اول جعفری ها

بعد شوید

بعد گشنیزها

و دست آخر ترخون ها

بوی سبزی ها و خرت خرت چاقوی که روی ساقه های ترد آنها می لغزید پرتم کرد به سالهای دور

به مراسم سبزی پاک کردن های دسته جمعی توی خونه عزیز جون

اون حیاط پشتی

یادت هست؟

همانجا که عصرها آقاجون نون خرد می کرد برا کفترها

همانجا که موتور آب بود و حوض کوچکی که معمولا آب نداشت...

یادم است که زیرانداز می انداختند تو اون حیاط پشتی

درخت گوجه سبز همسایه را یادت هست؟ همان که خوشمزه ترین میوه ها راداشت.

سبزی ها را می گذاشتند وسط

بهانه سبزی پاک کردن برای زن دایی خارج نشین بود انگار

حیاط جلویی ملک ما بود

اما هر از چند گاهی کشیده می شدیم به جمع حیاط پشتی ها

بوی سبزی ها پیچیده در فضا

به سبزی هایی که خرد کرده ام نگاه می کنم

خیال و خاطره نگذاشته اند دقیق باشم.

چقدر همه تعریف می کردند از یک دست بودن سبزیهای خرد شده توسط خواهرم.

تصویر مادر که چاقو را تیز می کرد

عزیز جون که روی چهارپایه می نشست و کمک می کرد

استکان های چای که برگ های سبزی بهشان چسبیده بود.

خنده هایشان را یادم هست

بعد جمع می کردند و ناهار که معمولا خورشت بادمجان بود دست پخت عزیز جون

گاه از هرم افتاب حیاط جلو فرار می کردم ومی نشستم تو درگاهی

به صدای  خرد شدن سبزی ها گوش می سپردم و بوی شوید و گشنیز تازه مشامم را پر می کرد.

بعد از ناهار خواب بعد از ظهر بود

سکوت فضا را پر می کرد

دیگر خبری از آنهمه قیل و قال نبود

اما هنوز عطر سبزی ها در فضا جاری بود.

چقدر دلتنگ آن روزهایم

 

۱۳٩٢/٤/۱٥ | ۱:۱٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir