تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

راستش را بخواهی دیگر هیچ طاقت شلوغی و صدا را ندارم.

اعصابم کش امده و نازک شده ...

همهمه آدم ها، سر و صداهای زمینه ...

همه ظرف شنوایی من را پر کرده است.

آن شب هم همینطور بود.

یک وقت دیدم دیگر طاقت ماندن در کنار ان 70 نفر آشنای نا آشنا را ندارم.

70 نفری که توی آون باغ بزرگ چپیده بودند بردل هم و حرف می زدند.

حق هم داشتند هوا تاریک شده بود در آن خلوت کوهستان و همه خسته بودند از توت چینی و گشت و گذار در دل کوه ...

کمی دورتر در دل تاریکی چشمم به کورسوی اخگرهای باقیمانده از آتش افتاد.

جمع را رها کردم و به سویش رفتم.

تا ساعتی پیش دیگ آشی برپا بود و حال آتش رو به خاموشی می رفت.

با کمی جابجایی گل اتش شکفت.

سرکش و گردن فراز

هرمش را حس کردم.

ولو شدم  زیر درخت توت و چشم در چشم هیمه آتشین...

من زنی از جنس آتشم..

این را مدتهاست دوستانی که روی طبایع کار می کنند بهم می گویند.

تو یکپارچه آتشی و بی قراریت به همین خاطر است.

به اتش نگریستم تا درکش کنم و خود را بهتر بشناسم.

شعله های رقصان آتش از لابلای کنده ها خشک سر می کشیدند.

زیبا بود.

نمی شد به راحتی به او نزدیک شد.

اما صبور بود انگار

کنده خیس بدقلق را صبورانه در برگرفت

خشکش کرد و ذره ذره سوزاند.

بی هیچ عجله ای

نا امید نشد از کنده مرطوب

آرام آرام گرمش کرد و آماده برای گل کردنش...

خیرش به دیگری می رسید ولی باید محتاط بهش نزدیک شد.

نمی توانی بی تدبیر دستت را به دستش بدهی...

واسطه لازم است انگار..

محتاط باید بود.

می سوزاند تعارف ندارد ولی باید بدانی چه چیز را به او هدیه دهی...

پلاستیک بدهی دود متعفن تحویل می گیری...

چوب بدهی گرما...

کمکش کنی تا جان بگیرد و مسیر هوا را برایش باز کنی، می شکفد و گرما می دهدت..

هوا چیست؟عقا و خرد

آب بریزی دود می کند و خاموش می شود.

آب چیست؟ احساس و عواطف

رها و سرکش است اما..

با خاک مهارش باید کرد.

خاک چیست؟ زایندگی و قدرت

ذغال های خوشرنگ در دل تاریکی می درخشیدند همچون گوهر شب چراغ

و من انگار به درون آینه می نگریستم با دیدن رقص شعله ها...

و آتش چیست؟ اراده و خواستن و شجاعت

۱۳٩٢/٤/۱۱ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir