تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

البته این تهدید ها و ترس ها باعث نمی شد شیطنت های آن دوران را از قلم بیندازم ولی نسبت به بقیه همسالانم بیشتر حرفش را می زدم و کمتر دست از پا خطا می کردم .

 از همان زمان توقع زیادی از خودم داشتم و به قول معروف کمی دماغ سربالا بودم و سطح توقع و انتظاراتم با دیگر همسالانم سنخیت نداشت . مثلا با اینکه خودم محصل بودم ولی انچنان به دیده تحقیر به پسرهای دبیرستانی نگاه می کردم که انگار از مهد کودک می آیند و توی نظرم این بود که آدمی لیاقت هم صحبتی من را دارد که حداقل یک مرحله از من پیش باشد و دانشجو باشد ولی از طرف دیگر حس حقارت درونی مانع از این می شد که اعتماد به نفس لازم را برای ایجاد ارتباط با دانشجویان داشته باشم و فکر می کردم پسری که دانشجو است تره هم برای من دبیرستانی خرد نمی کند...

 بنابراین سخت درس می خواندم و یا سرم به کتاب های متفرقه گرم بود.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٧ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak