تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

این روزها به ظاهر بی تفاوتم ...

ته ته دلم هم آرام است ، اما کمی بالاتر شلوغ و درهم است ...

دلم نمی خواهد حسی نسبت به تو داشته باشم ، تلخی قدم گذاشتن به حریم زنی دیگر را خوب می شناسم حتی اگر او را در آن جایگاه محق ندانم ....

اما اینکه تو به چه چیز فکر می کنی و استراتژِیت چیست هنوز برایم مبهم است...

راستش را بخواهی تا 4 سال قبل عشق هیچ کس را باور نمی کردم  و در حقیقت خودم را لایق دوست داشتن نمی دانستم و فکر می کردم همانطور که خودم به ضعف هایم اشراف دارم همه مردم نیز از خلل های وجودم آگاهند و دلیلی برای دوست داشته شدن نمی دیدم .

ولی توی این چهار سال فهمیدم که همه آدم ها خلل هایی دارند که پنهانش می کنند و فقط نقاط قوت خود را به دیگران عرضه می کنند . خیلی از ادمها حتی نقاط قوت چندانی هم ندارند ولی همان نداشته ها را خوب عرضه می کنند

و من از زاویه ای دیگر به خودم نگاه کردم ، از آن زاویه که خیلی ها مرا می دیدند و من به سخره شان می گرفتم . نقاط قوتم زیاد بود خیلی زیاد ، خیلی بیشتر از نقاط ضعفم...

چرا نباید کسی دوستم داشته باشد ؟ بعد ترها فهمیدم خیلی از کسانی که آمدند جلو و مرا درگیر عشقشان کردند و کمی بعد پا پس کشیدند ، نه به خاطر ضعف ها که به خاطر نقاط مثبتی که دیدند و کم آوردند بوده و من دل شکسته همه را به خاطر خلل ها گذاشته بودم.

بعد تر فهمیدم که خیلی ها دوست نداشتند دلبرشان بیشتر از آنها بداند ، بیشتر داشته باشد و بیشتر بفهمد...

اما حالا فکر می کنم متعادل تر شده ام ، نقاط خوب و بد خودم را در مقایسه با دیگران ارزیابی می کنم و خیلی وقت ها به این نتیجه می رسم که من هم می توانم دوست داشته شوم.

و دیشب حس کردم که تو بی تفاوت نیستی ، بسیار ظریف و با دقت سعی در جلب توجه و جذب من داری ...

ولی من تصمیم ندارم توی این بازی شرکت کنم تا زمانی که ....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۳ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak